روانشناسی اختلالات یادگیری

آگوست 11, 2018 Off By 92

– اختلالات یادگیری

اختلال­هاي يادگيري، ‌ابتدا در دهه 1960 به عنوان جديدترين حوزه فرعي در مبحث كودكان استثنايي وارد شده است. با وجود اين، مي­توان آن را بزرگترين حوزه در بين اين گروه از كودكان نيز به حساب آورد. تقريباً نيمي از همه كودكاني كه در برنامه آموزش­هاي ويژه از آنها ثبت نام به عمل مي­آيد، داراي اختلال يادگيري مي­باشند (كرك و گالاگر، ترجمه جواديان،‌ 1380). ‌اصطلاح ناتواني­هاي يادگيري دامنه و سيعي دارد كه مشكلات زير را شامل مي­شود: مشكلات زبان، ‌رياضيات و نوشتن؛ مشكلات بصري و ادراكي، ‌مشكلات دقت يا مشكلات رفتاري. اما دقيقاً چه چيزهايي باعث ناتواني يادگيري مي­شوند بعضي از محققان درحاليكه  تلاش مي­كنند تعريف پزشكي يا خيلي علمي بيابند، ‌توجه خود را بيشتر برشناسايي وجه تمايز نيمرخ­هاي عصب روان­شناختي معطوف كرده­اند (نگاه كنيد به ورد،‌ گلاتينگ و هت، 1999). افراد ديگري مانند محافظه­كاران اجتماعي، اظهار مي­دارند كه اين اصطلاح، ‌براي تعريف فرايندهاي يادگيري دانش­آموزان، ‌نامناسب و ناكافيست، زيرا نمي­تواند همه توانايي­هاي و ناتوانايي­هاي كودك را در يك بافت معتبر لحاظ كرد (نگاه كنيد به اوشيا، اوشيا و آلگوزين، 1998؛ به نقل از گورمن، ترجمه نريماني و نوراني، ‌1381).

بیش از یک قرن می­باشد که متخصصان علوم تربیتی و روانشناسی و گفتار درمانی در پی تشخیص و درمان مشکلات کودکان دارای اختلال یادگیری هستند و بیشترین توجه این متخصصان به موضوع خواندن متمرکز شده است، مفهوم اختلال یادگیری برای این متخصصان به معنای آن بوده است که کودک دارای هوشبهری در حد طبیعی بوده است و لیکن توانایی لازم برای جریان انداختن اطلاعات زبانی بویژه خواندن و نوشتن را نداشته باشد. این نکته حائز اهمیت است که در طول سه الی چهار دهه گذشته بر دانش آدمی در رابطه با اختلال یادگیری افزوده شده است و لیکن در تبیین دلایل بروز این مشکلات هنوز هم شاهد کاستی­های جدی می­باشیم. با نگاهی به تاریخچه موضوع اختلالات یادگیری شاهد سه دوره تکاملی پیرامون موضوع اختلال یادگیری خواهیم بود که عبارتند از:

2-2- الف- دوران بنیادی تاریخچه اختلالات یادگیری (1800-1940).

در طی این دوره اطلاعات موجود پیرامون موضوع اختلال یادگیری توسط پزشکان جمع­آوری شده است که می­توان از آن به عنوان مشارکت­های اولیه عصب شناسان در این مطالعات نام برد. رشته علمی که امروزه به نام اختلالات یادگیری خوانده می­شود از مطالعات عصب شناختی شروع می­شود که سبب از بین رفتن تکلم در بزرگسالان دچار ضربه مغزی شده بود (کرک و چالغانت[6] ، ترجمه رونقی و همکاران، 1377).

در سال 1802 فرانسیس ژوزف گان به وجود رابطه بین جراحات مغزی و اختلالات زبان اشاره نموده است. این عصب شناس اتریشی به مطالعه روی بیمارانی که توانایی خودشان را برای ایجاد ارتباط کلامی در اثر جراحات مغزی از دست داده بودند، پرداخت. او تلاش کرد تا محل اعمالی خاص را همانند حافظه، شخصیت، ریاضیات و کلام هوش را در قسمتهای اختصاصی مغزی تبیین نماید. با توجه به اینکه نظریه­هایش را در رابطه با حافظه و ریاضیات و کلام توسط همکارانش مورد پذیرش قرار گرفت ولی نظام او در جمجمه شناسی که به منظور تعیین و پیش­بینی شخصیت و هوش و … که از طریق مطالعه ضربه­های وارده شده به سر افراد بکار می­رفت، به سرعت مورد قبول قرار نگرفت.

بعدها در سال 1860، یک فرد فرانسوی به نام بروکا، نظام منطقه­ای گان را که در مورد عملکردهای مغزی شامل اختلالات زبان پریش می­شد را پذیرفت (1939 رابرت و پنفیلد به نقل از کرک، چالغانت، مترجم: رونقی و همکاران ، 1377).

ژوزف گان مطالعات زیادی بر روی مغز 15 نفر از بیماران قبلی خودش که توانایی صحبت کردن را در اثر یک جراحت مغزی از دست داده بودند جمع­آوری کرد و به نتایج ذیل دست یافت:

1- قسمت چپ مغز عملکردی متفاوت با قسمت راست آن دارد.

2- اختلالات کلام و زبان پریشی ناشی از جراحات و صدمات وارد شده به ناحیه 44 برودمن مغز است. این محل هنوز هم منطقه بروکا خوانده می­شود، در سال 1872 کارل ورنیکه در سن بیست و شش سالگی یک تک نگاری را در زمینه زبان پریشی منتشر ساخت، این مطالعه او را به تعیین محل و منطقه­ای از مغز در قطعه گیجگاهی سمت چپ پرداخته و آنرا با درک مطالب کلامی، ادراک صداها و ارتباط دادن صداها و حروف یا زبان نوشتاری و نوشتن مرتبط دانست (کرک و چالغنت، مترجم: رونقی، 1377).

در سال 1989 باستیان کوری نقص در کلمات چاپ شده را مطرح کردند. و در سال 1917 هینشل ود مورد دیگری از این اختلال را مطرح کرد و همینطور دریافت که صدمات مغزی، ممکن است در بعضی از مشکلات خواندن نقش داشته باشد. در سال 1927 گلداشتاین  مطالعات زیادی در زمینه نحوه عملکرد مغز مخصوصاً در زمینه ادراک حرکتی انجام داد. برای اولین بار اعلام کرد که صدمات مغزی، ناحیه­های مختلفی از مغز را تحت تأثیر قرار می­دهند و بنابراین مشکلات متفاوتی را ایجاد می­کند و بالاخره در سال 1937 اورتون اعلام کرد که نارسانویسی و نارسایی در دیکته و هجی کردن، اساساً از نارسایی زبان، ناشی می­شود و علت اصلی آن هم چیرگی مغزی است (امیدوار، 1365).

2-3- ب- دوره انتقالی تاریخچه اختلالات یادگیری (1940-1963).

در طی این دوره سعی شده است اولاً نظریاتی که در مرحله اول بوجود آمده بود به کاربردهای درمانی برای کسانی که نارسایی دارند، انتقال داده شود. ثانیاً یک تغییر جهت اساسی در مطالعات ایجاد شد، چرا که این زمان بزرگسالان در مرکز توجه قرار داشتند و از این زمان کودکان را هم در مطالعاتشان مورد توجه قرار دادند و بتدریج اولیاء امور در جنبه­های مختلف روانشناسی و روانپزشکی به آن علاقه نشان دادند. در سال 1943 فرنالد کتاب معروف خود مبنی بر روش­های درمانی برای موضوعات درس مدرسه را منتشر کرد (امیدوار، 1365). در سال 1947 اشتراورس در کتاب خود به نام سپیکوپاتولوژی و آموزش کودک مبتلا به آسیب مغزی درباره آسیب مغزی و ارتباط آن با رشد زبان، و ارتباط آن با بیش فعالی و نارسائی­های ادراکی بحث نموده است و از آن زمان به بعد کارهای مربوط به مغز و رفتار نوروپسیکولوژی (یعنی شناخت اعصاب و روان) متمرکز شده است (کرک، گلاگر مترجم: جوادیان، 1376) بسیاری از پژوهشگران اظهار می­دارند که زیربنای مشکلات خواندن، نارسائیهای بخصوص در کار مغز است (اورتون، 1937)  که انجمن مشهور اورتون به نام وی نام گذاری شده است، اظهار می­دارد. بر عکس نوشتن و تصاویر آینه­ای که غالباً در نوشته­های کودکان مبتلا به اختلال خواندن دیده می­شود به علت فقدان تسلط مغز است (نلسون، مترجم منشی طوسی، 1370). هان گرن 1950 در یک پژوهش وسیع که در کشور سوئد انجام داده بود، کشف کردن که میزان شیوع اختلال­های خواندن و نوشتن و هجی کردن در میان فامیل­های نزدیک و بخصوص کسانی که به عنوان دیسلکسیک شناخته شده بودند بیشتر است. همچنین درمان بر روی چند دوقلوی یکسان و غیر یکسان بررسی هایی انجام داده است (کرک و گلاگر، 1990؛ به نقل از جوادیان، 1376).

2-4- ج- دوره سوم (از سال 1963 به بعد) دوران هماهنگی:

اختلال­های یادگیری در اوایل دهه 1960، به بعد یک حوزه فرعی در بحث کودکان استثنایی در محافل علمی و آموزشی مورد توجه قرار گرفت، با وجود دیرهنگام آن، می­توان از این بعنوان بزرگترین حوزه در بین گروه کودکان استثنایی یاد کرد. تقریباً نیمی از همه کودکان شرکت کننده در برنامه آموزش ویژه را کودکان دارای اختلال در یادگیری دانست (کرک، گلاگر، 1990، مترجم: جوادیان، 1376). همچنین بیشتر تأکید در سال­های اخیر به تفاوتهای موجود در عملکرد نیمکره­های مغزی تمرکز داشته است.

بدون معنای انسانی، وظایف بصری و فضایی و فعالیتهای غیرکلامی سرو کار دارد (راک، 1978؛ گوردون، 1983). تحقیقات اخیر وجود وضعی نامتقارن را در قسمت­هایی از مغز که در عملکرد زبانی نقش دارند، به اثبات رسانیده­اند (گلابوردا، 1983) معتقد است که رشد نامتقارن کورتکس عامل اصلی در بین تعداد زیادی  از کودکان دارای نارسایی خواندن است، به جساب می­آید. علاوه بر انی در کودکان که استعداد موسیقی یا توانائی­های بصری و فضایی برتری نشان می­دهند، این عامل (رشد نامتقارن کورتکس) نقش بسزایی دارد (کرک و گلاگر، 1990؛ به نقل جوادیان، 1376).

گادر، 1985 در کتاب جامع خود می­گوید: 15 درصد کودکانی که در مدرسه دچار افت تحصیلی هستند دارای نوع بدکاری در سیستم عصبی مرکزی می­باشند (کرک و چالغانت مترجم: رونقی و همکاران، 1377).

در نهايت اكثر دانشجويان، ناتوانايي­هاي يادگيري را با  توجه به قانون فدرال تعريف مي­كنند: اداره آموزش و پرورش ايالات متحده و قانون عمومي 476-101 (افراد مبتلا به ناتواني­هاي فعاليت تحصيلي) «ناتواني­هاي خاص يادگيري» را چنين تعريف مي­كند:

اختلال در يك يا چند فرايند اساسي روان­شناختي كه در فهم يا كاربرد زبان گفتاري يا نوشتاري ايجاد مشكل كرده و ممكن است به صورت توانايي ناقص در گوش دادن، ‌فكر كردن، صحبت كردن،‌ خواندن، ‌نوشتن، هجي كردن كلمات يا محاسبات رياضي، ‌ظاهر گردد. اين اصطلاح حالت­هايي همچون معلوليت­هاي اداركي آسيب مغزي، ‌بدكاري جزئي مغزي، خوانش پریشی و زبان پريشي رشدي را بر مي­گيرد اما كودكاني را كه بدواً در نتيجه معلوليت­هاي ديداري، شنيداري يا حركتي، ‌يا عقب ماندگي ذهني، يا اختلال هيجاني يا محروميت­هاي اقتصادي، ‌فرهنگي يا محيطي دچار ناتواني­هاي يادگيري شده­اند، شامل نمي­شود (اداره كل آموزش و پرورش ايالات متحده، ‌1997، به نقل ازگورمن، ‌ترجمه نريماني و نوراني وگرماندرق، 1381).

اگرچه عملياتي كردن اين تعريف همچنان ادامه دارد،‌ با اين حال بسياري از ايالت­ها براي معرفي دانش­آموز به عنوان فرد ناتوان در يادگيري، ‌تفاوت معنا­داري را بين توانايي عقلي و پيشرفت به كار مي­برند (مرسر، ‌كنيگ– سيد زورمرسر،‌ 1990، همان منبع). بعضي از ايالت­ها نيز، ‌بين توانايي عقلي و كاركرد تحصيلي، ‌حداقل تفاوت معني دارد و انحراف و معيار را لحاظ مي­كنند: يعني در مورد كودكي كه هوشبهر او متوسط (100) است در آزمون­هاي تشخيصی، به منظور تشخيص ناتواني يادگيری، ‌به نهمين مقياس سني وي نمره داده مي­شود. اكثر كودكان مبتلا به ناتواني­هاي يادگيري،  هوش متوسطی دارند اما خيلي از آنچه متقاضی سن و هوش آنهاست، پيشرفت مي­كنند (اسميت و لاكاسون، 1995).

طبق راهنماي تشخيص و آماري اختلالات روانی (DSM-IV) «اختلالات يادگيري زماني تشخيص داده مي­شوند كه: پيشرفت در آزمون­هاي استاندارد شده براي خواندن رياضيات يا بيان نوشتاري بطور قابل ملاحظه زير حد مورد انتظار برحسب سن، تحصيلات و سطح هوشي مي­باشد» مسائل يادگيري تداخل جدي در پيشرفت آموزش با فعاليت­هاي روزمره دارد.

مقوله اختلال­هاي يادگيري در DSMIV شامل اختلال­هاي خواندن، حساب كردن، ‌بيان نوشتاري و يادگيري­هاي تصريح نشده است.

[1] . Attention

[2] . Neuiopsychological prfiles

[3] . Word, Glutting & Hatt

[4] . Sociol constru etivists

[5]. Oshea, o, skea Algozzine

[6]. Kirk &chalghant

[7] . Perceptual hondicaps

[8] . Minimal brain dysfunction

[9] . Dyslexia

[10] . Developmental aphasia