طبقه‌بندي اختلالات اضطرابي از منظر روانشناسی

طبقه‌بندي اختلالات اضطرابي از منظر روانشناسی

مرداد ۲۶, ۱۳۹۷ Off By 92

طبقه‌بندي اختلالات اضطرابي

طبقه‌بندي اختلال‌هاي اضطرابي در روانشناسي با موانع متعدد موجه مي‌شود، موانعي كه از يك سو، ناشي از شكل‌گيري تدريجي ساختار شخصيت در دوره‌هاي تحول و اهميت مسائل ارتباطي در اين دوره‌ها هستند، و از سوي ديگر، از عدم توافق مؤلفان مختلف درباره گستره اختلال‌هاي اضطرابي، نشات مي‌گيرند. در حال حاضر، به دليل وجود چنين مشكلاتي و به رغم وجود طبقه‌بندي‌هاي مختلف، يك طبقه‌بندي مشخص كه مورد تأييد همه روان‌شناسان و روانپزشكان قرار گيرد يعني بتواند به قلمرو اختلال‌هاي اضطرابي دوره تحول پوشش دهد، از خطر ناديده گرفتن يك اختلال اضطرابي اجتناب كند، امكان بررسي عوامل خطر و چگونگي تحول اختلالها را فراهم سازد و همچنين ارزشيابي صحيح روشهاي روان درمانگري را ميسر گرداند، در دست نيست (شاملو، ۱۳۸۳).

طبقه‌بندي DSM-IV-TR

در DSM-IV-TR دوازده طبقه براي اختلالات اضطرابي ارائه شده است:

  • اختلال هراس با گذر هراسي
  • اختلال هراس بدون گذر هراسي
  • گذر هراسي بدون سابقه اختلال هراس
  • فوبي خاص
  • فوبي اجتماعي
  • اختلال وسواسي جبري
  • اختلال استرس پس از سانحه
  • اختلال استرس حاد
  • اختلال اضطراب منتشر
  • اختلال اضطرابي ناشي از يك اختلال طبي عمومي
  • اختلال اضطرابي ناشي از مواد
  • اختلال اضطراب كه به گونه‌اي ديگر مشخص نشده است (گنجی، ۱۳۹۲).

البته شش طبقه عمده كه DSM-IV-TR براي اختلالات اضطرابي ارائه كرده است.

نظريه مكاتب در مورد اضطراب

اغلب نظريه‌هاي بدست آمده اضطراب كه در مورد انسان مطرح شده بر پايه مطالعات حيواني، از تجارب آزمايشگاهي به ويژه آنهايي كه بر پايه نورفيزيولوژيكي است، بدست آمده است (شمس، ۱۳۸۷).

الف) نظريه زیستشناختي

همانطور كه گفته شد نظريه‌هاي زيست شناختي در مورد اضطراب از مطالعات پيش باليني روي مدل‌هاي حيواني اضطراب، مطالعه روي بيماراني كه در آنها وجود عوامل زيست‌شناختي حتمي بود، معلومات فزاينده در مورد علوم اعصاب پايه، و اثر داروهاي روان‌درمان بخش حاصل شده‌اند. يك قطب اين تفكرات اين فرض را مسلم مي‌شمارد كه تغييرات زيست شناختي قابل سنجش در بيماران مبتلا به اختلالات اضطرابي حاصل تعارض‌هاي روانشناختي است، قطب ديگر چنين فرض مي‌كند كه رخدادهاي زيست شناختي قبل از تعارض‌هاي روان شناختي پديد مي‌آيند: هر دو موقعيت ممكن است در افراد خاص وجود داشته باشد، و طيفي از حساسيت‌هاي زيست‌شناختي ممكن است بين افرادي كه علائم اختلالات اضطرابي دارند موجود باشند (سیف، ۱۳۸۷).

به طور كل نظريه‌هاي فيزيولوژيك و نوروفيزيولوژيك در زمينه اضطراب بيشتر به اين موضوع پرداخته‌اند كه چه بخشهايي از دستگاه اعصاب مركزي در هيجان‌ها و خصوصاً در ترس و اضطراب و وحشت‌زدگي در گيرند. نظريه فيزيولوژيك گري (۱۹۸۲ و ۱۹۸۷) بيشترين سهم را در توضيح اضطراب دارد. گري بر خلاف پانكسيب (۱۹۸۱) كه نظام جنگ و گريز را مطرح مي‌كند، نظام بازداري رفتار را به عنون پايه اضطراب در نظر مي‌گيرد. نظام بازداري رفتار، رفتاري را سركوب مي‌كند كه نتيجه نامطلوبي در پي خواهد داشت. وي پايه اضطراب را منطقه سپتور هيپو كامپ در نظر مي‌گيرد كه بين شناخت و هيجان نقش ميانجي دارد. وي همچنين روي فرانكنيهاي اين منطقه به قطعه پيشاني و ترشح منو آمينر ژيك‌هاي مركز رسان از ساقه مغز متمركز مي‌شود. نظريه گري به تحقيقاتي كه در زمينه داروهاي ضد اضطراب انجام داده است، وابسته است (قاسم‌زاده، ۱۳۷۰).

مكانيسم‌هاي زيربنايي اضطراب در حوزه عصب شناختي[۱] كمتر شناخته شده است. اين مفهوم كه اضطراب ذاتي است و محرك‌هاي خنثي مي‌توانند با آن از طريق يادگيري همراه شوند از منابع مختلف به دست آمده است. براي مثال، داروين مطرح كرده است كه انسان‌ها مجموعه‌اي از رفتارهاي ذاتي دفاعي دارند. جيمز و لانگه[۲] تغييرات اتوماتيك را معادل اضطراب مي‌دانند. عملكرد تالاموس را مهم مي‌داند و معتقد است كه عملكرد تالاموس به طور همزمان قشر مغز و اعصاب محيطي را تحريك مي‌كنند. مك لين[۳]، سيستم ليمبيك را اساس تشريحي هيجان‌ها مي‌داند. آيزنك (۱۹۸۱) معتقد است كه افراد به طور قابل توجهي از لحاظ سطح برانگيختگي با يكديگر متفاوتند. مخصوصاً، افرادي كه سطح برانگيختگي قشر مغز آن‌ها پايين است (برونگراها[۴]) گرايش دارند كه در جستجوي محرك‌هاي بيشتري باشند، ‌در حالي كه درون‌گراها[۵] يا افرادي كه سطح برانگيختگي قشر مغز آن‌ها بالا است به دنبال تحريك‌هاي كمتري هستند. جنبه دوم نظريه ‌ايزنك شامل ساختاري است كه نوروتيزم خوانده مي‌شود و شامل افرادي است كه داراي يك سيستم فعال خود مختار هستند كه به شدت فعاليت مي‌نمايد و اين افراد خوگيري كمتري پيدا مي‌كنند. از اين رو، اضطراب به عنوان نتيجه‌ي اوليه‌اي از تعامل صفت‌هاي فردي برانگيختگي قشر مغزي و نيز سيستم اعصاب خود مختار است كه تحت تأثير سيستم لمبيك قرار دارد. افرادي كه داراي يك اختلال اضطرابي هستند گرايش به داشتن سطح بالايي از برانگيختگي قشر مغزي و نيز واكنش‌هاي شديد سيستم عصبي خودمختار دارند (به نقل از پورافكاري، ۱۳۷۰).

يكي از جامع‌ترين نظريه‌هايي كه در مورد اضطراب به وسيله جفري‌گري[۶] (۱۹۸۲) بيان شده است،‌ مدل دو سيستمي عاطفي انگيزش است. در اين نظريه، دو ساختار در تنظيم بخش عظيمي از رفتارها دخالت دارند. اولين ساختار سيستم بازداري رفتاري است كه نسبت به محرك‌هاي جديد و بيزاركننده واكنش نشان مي‌دهد و دومين ساختار شامل پاسخ‌هاي مياني مغز پيشين است كه نسبت به محرك‌هاي پاداش و غير تنبيهي گرايش نشان مي‌دهد و تركيب اين دو سيستم باعث تنظيم بسياري از رفتارهاي ما مي‌شود (به نقل از پورافكاري، ۱۳۷۹).

گلدبرگ[۷] (۱۹۸۲) نظريه دو سيستمي‌گري را بسط داد و مفاهيم جديدي را به آن افزود. او معتقد بود كه صفت‌هاي ارثي شخصيتي بسيار زياد وابسته به گذرگاه‌هاي انتقال دهنده عصبي مونوآمينرژيك هستند و به طور اختصاصي اضطراب با فعاليت سروتونرژيك همراه مي‌باشد. به اعتقاد وي، افراد با اضطراب مزمن گرايش ذاتي به اجتناب و وابستگي كم به پاداش دارند و در جستجوي محرك‌هاي جديد و تازه نيستند، از اين رو نگرش او هم سيستم بيولوژيكي و هم سيستم شناختي را در بر مي‌گيرد (به نقل از آمالي خامنه، ۱۳۷۳).

تحقيقات كندل[۸] (۱۹۸۳) نشان مي‌دهد كه سروتونين يك انتقال دهنده عصبي است و همین طور لوكوس سرولئوس جزء حياتي در اضطراب مي‌باشد. يكي از دلايلي كه زيربناي اضطراب را تأييد مي‌كند تأثير بعضي از داروها مثل بنزوديازپين‌ها بر روي كاهش اضطراب است. دلايلي وجود دارد كه نشان مي‌دهد بنزوديازپين‌ها راه‌هاي گاما آمينوبرتيريك اسيد (GABA) را تحريك مي‌كنند و سبب فعال‌شدن گيرنده‌هاي GABA در لوكوس سرولئوس شده و فعاليت اين هسته را كاهش مي‌دهد. از جمله اين داروها ديازپام است كه باعث افزايش آستانه تحريكي الكتريكي لوكوس سرولئوس مي‌گردد، بعضي از ضد افسردگي‌هاي سه حلقه‌اي نيز فعاليت لوكوس سرولئوس را كاهش مي‌دهند. شواهدي وجود دارد كه نشان مي‌دهد عوامل ارثي در اضطراب دخالت دارند. كلارک[۹] (۱۹۹۵) نشان داد كه انواع اختلال‌های اضطرابي در بين وابستگان بيماران مبتلا به وحشتزدگي شايع است (به نقل از پورافكاري، ۱۳۷۹).

سه ناقل عصبي عمده كه بر اساس مطالعه بر روي حيوانات و پاسخ به درمان داروئي با اضطراب رابطه دارند عبارتند از: نوراپنفرين، سروتوفين و گاما آمينوتيريك اسيد (GABA). نظريه كلي در ارتباط با نقش نوراپنفريند اختلالات اضطرابي اين است كه افراد مبتلا ممكن است سيستم نورآدرنرژيك نامنظمي داشته باشند كه گاه به گاه دوره‌هاي فعاليت پيدا مي‌كند. تنه‌هاي سلولي سيستم نور آدرنرژيك عمدتا در لوكوس سرولوس در قسمت قدامي پل دماغي قرار گرفته‌اند و آكسون‌هاي خود را به قشر مخ، سيستم ليبيك، ساقه مغز، و نخاع شوكي مي‌فرستند. مطالعه بر روي انسان‌ها به اين رسيده است كه، در بيماران مبتلا به اختلال هراس، آكونيست‌هاي بتا آدر نرژيك مثل ايزرپروترنول مي‌توانند حملات شديد و مكرر هراس را برانگيزند بر عكس، كلونيدين يك آگونيست آلفا و آدرنرژيك، علائم اضطراب را در بعضي از موقعيت‌هاي تجربي و درماني كاهش مي‌دهد (به نقل از پورافكاري، ۱۳۷۰).

ب) نظريه روان تحليل گري

نظريه روان تحليل‌گري با كارهاي فرويد شروع مي‌شود و از زمان او تا به حال تحول بسياري ندشته است. با اين حال نظريه وي مخصوصاً در موقعيتهاي باليني و كاربردي هنوز مفيد به نظر مي‌رسد. فرويد دو نظريه در مورد اضطراب مطرح كرده است. در هر دو نظريه اضطراب را يك پديده روزمره و راهي براي توضيح روان آزردگي قلمداد مي‌كنند. اضطراب روزانه، اضطراب واقعي است كه از موضع‌هاي عيني سرچشمه مي‌گيرد. اين نوع اضطراب همان ترس است، اضطراب روان آزرده وار ممكن است به شكل اضطراب شناور، هراس يا حملات وحشتزدگي بروز يابد. فرويد در نخستين نظريه خويش اضطراب را به عنوان ليبيدوي تغيير شكل يافته در نظر گرفت، تغيير شكل كه از طريق سركوبي حاصل مي‌شود. بنابراين اگر فرد با سركوبي از ارضاي برخي غرايز منع مي‌شود، اين سركوبي اضطراب را در پي خواهد داشت. در دومين نظريه، فرويد رابطه اضطراب سركوبي را معكوس مي‌كند و تجربه اضطراب را به عنوان علت سركوبي مطرح مي‌كند. در اين نظريه يا ناشي از يك خطر بالقوه است يا ناشي از برداشتي است كه من با در نظر گرفتن واقعيت به آن مي‌رسد. تهديد نامطلوبي كه من استنباط مي‌كند به اضطرابي منجر مي‌شود كه سركوبي را در پي خواهد داشت و در واقع سركوبي راهي براي كاهش اضطراب مقابله با خطر است (شاملو، ۱۳۸۳).

وقايعي كه فرويد آنها را در به وجود آوردن اضطراب نخستين مهم تلقي مي‌كند، عبارت اند از: ضربه به هنگام تولد، فقدان يا ترك احتمالي مادر، تكانه‌ها يا تهديدهاي غير قابل مهار و اضطراب اختگي همه موارد مذكور ممكن است نظام رواني فرد را بر هم بزند و نهايتاً فرد درمانده و منفعل شود و در پي آن به طور خود كار اضطراب را تجربه كند. بنابراين در مفهوم سازي فرويد، اضطراب هم ارثي است و هم هنگام تولد آموخته مي‌شود. ديگر انواع اضطراب مثل ترس تنها در منبع اضطراب با اضطراب نخستين فرق دارند. در بافت روان تحليل گري اضطراب جنبه معناداري است كه ممكن است با محيط تهديد آميز دستكاري شود و براي تحول رفتارهاي روان آزرده وار ضروري است. روان تحليل گران ديگر مانند ساليوان (۱۹۵۳) به جاي جدايي نخستين بر محيط اجتماعي تأكيد مي‌كنند، اما از جهات ديگر نظريه ساليوان به نظريه فرويد شباهت دارد. ولي اضطراب را يك پديده اجتماعي بين فردي تلقي مي‌كند تا يك پديده درون رواني، بالبي (۱۹۷۳) نيز در حوزه روان تحليل گري به روابط و ارتباطات مادر و كودك تأكيد مي‌كند (شفیع آبادی، ۱۳۶۸).

مطلب مشابه :  جنبه­های منفی سرمایه اجتماعی

يكي از نظريه‌هاي معروف در مورد اضطراب ديدگاه روان‌تحليلي است كه فرويد آن را ابداع نمود. زیگموند فروید[۱۰] در سال ۱۹۰۵ فروید عناصر اصلی نظریه هراس را به خصوص بر اساس تغییر مورد هانس کوچولو عنوان کرد. هانس یکی از تک بررسی‌‌های مشهور فروید، در حدود چهار سالگی به طور ناگهانی دچار هراس از اسب می‌شود. هراسی که ابعاد گسترده‌ای می‌یابد تا جایی که از ترس آن‌ که مبادا اسب او را گاز بگیرد ابتدا از منزل و سپس از اتاقش خارج نمی‌شود و بالأخره هراس وی تا حدی گسترش می‌یابد که می‌ترسد مبادا اسب به اتاقش داخل شود. اما سریعاً معلوم می‌شود که هانس به منزله یک ترس تعمیم یافته از اسب نیست، بلکه دقیقاً می‌ترسد اسب او را گاز بگیرد. در این هنگام، فروید تصور می‌کرد که هراس ناشی از سرکوفتگی کشاننده‌های لیبدویی بر اثر منع‌های والدینی است و این سرکوفتگی به ایجاد اضطرابی منجر می‌گردد که بر یک شیء مورد هراس جابجا می‌شود و در (تک بررسی) هانس، اسب به منزله شیء مورد هراس است که جانشین پدر می‌گردد و محتوی اضطراب چیز دیگری جز ترس از اخته شدن توسط پدر نیست. شکل‌گیری جابجایی واجد دو مزیت است. نخست آن‌که در ایجاد یک تعارض دوسوگرا، صرفه جویی می‌شود، زیرا اگر پدر به منزله عامل اختگی[۱۱] محسوب می‌شود در عین حال محبوب نیز هست. دوم آن که پدر هر بار كه بخواهد حضور دارد، در حالی که اگر حیوانی جانشین وی شود می‌توان از حیوان اجتناب کرد و در معرض خطر قرار نگرفت. در سال ۱۹۲۵ فروید به بازنگری نظریه‌ی خود درباره‌ی هراس می‌پردازد و بر اساس بررسی مقایسه‌ای پدیدآیی هراس در هانس با مورد مرد گرگی (مردی که در آن نیز حیوان ترسناک نقش جانشین پدر را ایفا می‌کند) نتیجه می‌گیرد که در محتوای اضطراب یعنی گاز گرفته شدن توسط اسب یا دریده شدن توسط گرگ، در واقع تغییر شکل ترس از اخته شدن توسط پدر و همین محتوای بنیادی اضطراب که سرکوفت شده است، اما حالت اضطرابی هراس از فرایند سرکوفتگی و سرمایه‌گذاری‌های لیبدوئی در گرایش‌های سرکوفتگی ناشی نمی‌شود، بلکه برعکس از عوامل سرکوب شده سرچشمه می‌گیرد.

ترس اضطرابی”حیوان هراسی” در واقع ترس از اختگی بدون هیچ گونه تغییر شکلی است. این یک اضطراب واقعی است. ترس از یک خطر واقعاً تهدید کننده است یا خطری که فرد ان را تهدید کننده تلقی می‌کند. در این جا اضطراب به سرکوفتگی می‌انجامد. اضطراب در حیوان هراسی، اضطراب “من” در مقابل اختگی است. اغلب هراس در حد معلومات کنونی ما از چنین اضطراب‌هایی ناشی می‌شوند و اضطراب، زاییده‌ی لیبدوئی سرکوفته نیست (فروید، ۱۹۲۶؛ به نقل از آزاد، ۱۳۷۹).

هر چند ابتدا تصور می‌شد که هراس‌ها از اضطراب اختگی[۱۲] ناشی می‌گردند، فرضیه‌های تازه‌تر حاکی از سایر انواع اضطراب نیز ممکن است در کار باشند. در هراس از مکان‌های باز، جدایی به وضوح نقش عمده‌ای را دارد. احتمالاً این نظریه که اضطراب مربوط به هراس‌ها از منابع و انواع گوناگونی مایه می‌گیرد، با مشاهدات بالینی هماهنگی بیشتری دارد (کاپلان و سادوک؛ به نقل از پورافكاري، ۱۳۷۰).

اگر تعداد زیادی از مؤلفان موضوع فروید درباره هراس را می‌پذیرند، اما کلاین[۱۳] عقیده دارد که هراس معرف چیزی بیش از یک ترس تغییر شکل یافته اختگی است. به عبارت دیگر، کلاین هراس را ترجمان بر جا ماندن یک اضطراب نخستین[۱۴] تلقی می‌کند. برای این مؤلف، ترس از بلعیده شدن توسط فرامن که ابتدائی‌تر از ترس اختگی است، نشان می‌دهد که هراس در واقع تغییر شکل یک اضطراب است که زودرس‌ترین مراحل تحول اختصاص دارد (گلدبرگ[۱۵]، ۱۹۸۲؛ به نقل از پورافكاري، ۱۳۷۰).

اگر تعداد زیادی از مؤلفان موضوع فروید درباره هراس را می‌پذیرند، اما کلاین عقیده دارد که هراس معرف چیزی بیش از یک ترس تغییر شکل یافته اختگی است. به عبارت دیگر، کلاین هراس را ترجمان بر جا ماندن یک اضطراب نخستین تلقی می‌کند. برای این مؤلف، ترس از بلعیده‌شدن توسط فرامن که ابتدائی‌تر از ترس اختگی است، نشان می‌دهد که هراس در واقع تغییر شکل یک اضطراب است که به زودرس‌ترین مراحل تحول اختصاص دارد (کلاین، ۱۹۸۲؛ به نقل از دادستان، ۱۳۷۰).

آنا فروید[۱۶] عقیده دارد که پیش از بروز هراس‌های مبتنی بر سرکوب‌گری، تعارض یا جابجایی، اضطراب‌هايی که دیرینه‌ای نامیده می‌شوند (ترس از تاریکی، ترس از تنهایی[۱۷]، موقعیت‌های غیرعادی، ترس از رعد و برق با دو جزء آن) در کودک وجود دارند. چنین ترس‌هایی را نمی‌توان به هیچ یک از تجربه‌های ترسناک گذشته مرتبط ساخت، بلکه باید آن‌ها را به آمادگی‌های فطری وابسته دانست که مبین ضعف من تحول نایافته است و سردرگمی کودک در مقابل دریافت‌های ناشناخته‌ای هستند که وی نمی‌تواند آن‌ها را مهار کرده یا درون‌سازی[۱۸] کند. این ترس‌ها به موازات تحول کنش‌های مختلف من و تضعیف فراکنی و فکر سحری از بین می‌روند (آنا فروید، ۱۹۶۶، به نقل از دادستان، ۱۳۷۰). آن‌ها معتقدند كه تعيين‌كننده‌هاي عمده اختلال‌های اضطرابي حوادث درون فردي و انگيزه‌هاي ناخودآگاه مي‌باشند. آن‌ها بر اين باورند كه وقتي “خود” در معرض خواسته‌هاي محيطي افراطي قرار مي‌گيرد و يا وقتي در نظام “نهاد، خود، فراخود[۱۹]” تنش وجود دارد، اضطراب تجربه مي‌شود. اضطراب به عنوان واكنش هشداردهنده تعبير مي‌شود كه وقتي بروز مي‌كند كه شخص مورد تهديد قرار مي‌گيرد. بر اساس اين ديدگاه، ‌دفاع‌هاي اين افراد براي مهار يا جلوگيري از تشديد اضطراب‌شان كافي نيست (ساراسون، به نقل از نجاريان و همكاران، ۱۳۷۵).

در اين ديدگاه فوبي (هراس) يك معني رمزي داشته و به عنوان ظهور يك تعارض روان‌شناختي حل نشده نگريسته مي‌شود. بدين ترتيب، هراس ممكن است نقش يك واكنش دفاعي داشته باشد كه خود را از موقعيت‌هايي كه در آن احتمال خطرناك شدن سائقه‌هاي جنسي يا پرخاشگري است ‌حفظ مي‌نمايد (آزاد، ۱۳۷۵).

نظريه‌پردازان روان تحليلي، به طور مكرر از عوامل زير به عنوان علل ايجاد كننده اضطراب كه به ابعاد باليني مي‌رسد ياد مي‌كنند. ادارك فرد از ناتواني در مقابله با فشارهاي محيطي، جدايي يا انتظار مطرود شدن، فقدان يا از دست دادن حمايت‌هاي عاطفي به عنوان نتيجه‌اي از تغييرات محيطي ناگهاني، تكانه‌هاي غير منتظره يا خطرناك كه در شرف نفوذ به هشياري هستند، و تهديد يا انتظار عدم تأييد و كناره‌گيري از عشق. ديدگاه روان تحليلي در مورد هراس از دو مفهوم بنيادي نشأت مي‌گيرد: ۱- تعارض روان‌شناختي[۲۰]، ۲- فرآيندهاي رواني ناهشيار. از اين نقطه نظر، موقعيت يا شيء ترس‌آور اهميت نمادين دارد و مي‌تواند به عنوان جايگزين چيزهاي ديگري كه فرد از آن‌ها مي‌ترسد و يا چيزهايي كه وراي آگاهي فرد هستند در نظر گرفته شود. اين نماد بيانگر تعارض روان‌شناختي حل‌نشده و بازمانده از دوران كودكي است (ساراسون، به نقل از نجاريان و همكاران، ‌۱۳۷۵).

نوفرويدها شخصيت آدمي را به ميزان زيادي پيامد و نتيجه تأثيرات اجتماعي مي‌دانند. آنها بر اين باورند كه اضطراب اوليه نه در آغاز تولد بلكه بعدها بروز مي‌كند، زماني كه كودك فهميد به والدين وابسته است. كودك نه تنها براي ارضاي نيازهاي فيزيولوژيكي اساسي، بلكه براي حفاظت و حمايت نيز به والدين وابسته است. اضطراب در نتيجه ناكامي بالقوه يا واقعي چنين نيازهاي ايجاد مي‌شود. بر اثر رفتارهاي بد كودك، والدين ممكن است عواطف و حمايت خويش را از كودك دريغ كنند. اين تهديد، كودك را بر مي‌انگيزد تا با انتظارات والدين همنوا[۲۱] شود. با وجود اين، نياز مداوم كودك به واپس زني اين تكانه‌ها، ناكامي و سپس پرخاشگري معطوف به والدين را بوجود مي‌آورد. آشكارا اگر كودك اين پرخاشگري را ابراز دارد به طرد و اضطراب اوليه منتهي مي‌شود و در غير اين صورت در نتيجه مجبور مي‌شود، با استفاده از مكانيسم‌هاي دفاعي كاملاً تثبيت شده كه در اوان زندگي براي سركوبي اضطراب اوليه به چالش گرفته شوند. بر طبق نظريه نوفرويديها وقتي كه دفاع‌هاي اوليه كه عليه اضطراب به كار گرفته مي‌شوند منطقي و معقول باشند به آساني در موقعيت‌هاي جديدي مورد تهديد خواهند گرفت. اگر چنين دفاع‌هايي ضعيف باشند يا در نتيجه فشار رواني درازمدت تضعيف گردند، آن گاه دفاع‌هاي جديدي شكل مي‌گيرند كه اضطراب‌هاي جديد را دامن مي‌زنند و در نتيجه روان نژندي تمام عيار ايجاد مي‌شود (پاول و اندايت، ۱۳۷۸).

ج) نظريه رفتاري: يادگيري- رفتاري نگر

طبق نظريه‌هاي رفتاري، اضطراب يك واكنش شرطي در مقابل محرك محيطي خاص است. در يك مدل شرطي سازي كلاسيك، مثلا كسي كه هيچ نوع حساسيت غذائي ندارد، پيش از خوردن حلزون صدفدار در يك رستوران دچار ناراحتي شديد مي‌گردد. مواجه شدن بعدي با حلزون ممكن است سبب شود كه شخص احساس ناراحتي كند. امكان دارد كه چنين فردي از طريق تعميم نسبت به هر غذايي كه خودش آماده نكرده باشد حساسيت و سوء ظن پيدا كند. يك احتمال ديگر در سبب شناسي اين است كه شخص با تقليد واكنش‌هاي اضطرابي والدين خود، ممكن است واكنش دروني اضطراب را ياد بگيرد (شاملو،۱۳۸۳).

نظريه‌هاي اضطرابي كه در زير بناي اين حوزه قرار مي‌گيرند ريشه در كارهاي واتسون و پاولف دارند. فعاليت اصلي آنان تلاش براي توضيح تنبيه بود. به طور ساده، بحث اين است كه ارگانيزم از طريق بعضي مكانيزم‌هاي واسطه‌اي مي‌آموزد كه از محرك‌هاي مضر اجتناب كند. اين محرك ميانجي معمولاً ترس يا اضطراب ناميده مي‌شود. در اين نوع نظريه‌هاي، تنها زماني تهديد، فزون تحريكي يا افزايش كشاننده نخستين به اضطراب منجر مي‌شود كه اين موارد مؤلفه‌هاي خود مختار داشته باشند. از اين ديدگاه ترس يا اضطراب به عنوان يك كشاننده ثانويه موجب رفتار جديدي براي كاهش آن مي‌شود. افزون بر اين پاسخ هيجاني شرطي با رفتارهاي موجود فرد تداخل مي‌كند. در اين جا شباهتي بين اين نظريه باروان تحليل گري وجود دارد مبني بر اين كه اضطراب با ديگر رفتارها سازش نايافته است. نظريه‌هاي ماور (۱۹۵۳)، دولار و ميلر(۱۹۵۰) باعث تحول در اين ديدگاه شد. آنان پيشنهاد كردند كه كاهش كشاننده بعد از پاسخ رخ مي‌دهد، پاسخ را تقويت و احتمال وقوع آن را در آينده افزايش مي‌دهد. در اين ميان همان گونه كه توصيف شد، ترس يك كشاننده ثانويه است. از ديدگاه ماور اضطراب نوي ترس است كه منبع آن مبهم و يا سركوب شده است. اضطراب از طريق تعارض روان آزرده وار حاصل مي‌شود. اين اضطراب منبعي مبهم و يا ناهشيار دارد. در اين جا نيز تعارضهاي روان آزرده وارد در دوران كودكي به وقوع مي‌پيوندند. به طور خلاصه از اين ديدگاه، اضطراب آموخته شده رفتارهاي سازش نايافته را بر مي‌انگيزد (ساراسون، به نقل از نجاريان و همكاران، ‌۱۳۷۵).

مطلب مشابه :  اختلال نارساخوانی

رفتار درمانگران اضطراب را واكنشي مي‌دانند كه براساس قوانين يادگيري قابل توجيه است. الگوي رفتاري ماورر[۲۲] (۱۹۳۹) از اضطراب نشان مي‌دهد كه اضطراب مي‌تواند به عنوان يك سائق[۲۳] عمل كند. از اين رو، مطابق با اين الگو يك حالت انگيزشي هنگامي‌كه يك محرك به ارگانيسم حمله مي‌كند، باعث ايجاد واكنش‌هاي دفاعي مي‌شود و يك عكس‌العمل اضطرابي ايجاد مي‌گردد. اين عملكرد حالت تنش بالايي از انتظار از حادثه يا استرس زا است كه به طور سازگارانه‌اي ارگانيسم را براي فرار از موقعيت‌هاي خطر بر مي‌انگيزد و باعث كاهش اضطراب مي‌شود (سيف، ۱۳۷۵). درمانگران و نظريه‌پردازان رفتارگرا، اختلال‌های اضطرابي را نتيجه يادگيري‌هاي غلط و شرطي‌شدن مي‌دانند. توقعات و الگوهاي نادرست والدين، ‌قصور در آموختن شايستگي‌هاي لازم و تقويت نيز به عنوان علل اختلال‌های اضطرابي در نظر گرفته شده است. در هراس ممكن است رابطه‌اي بين حوادث ناخوشايند و موقعيت‌هاي خاص وجود داشته باشد. اين حوادث از طريق جريان شرطي‌شدن كلاسيك[۲۴] يا ساير انواع شرطي‌شدن‌ها مي‌توانند به وجود آيند، بدين ترتيب اجتناب فرد از موقعيت‌هاي ترسناك، موجب تسكين و كاهش اضطراب در وي مي‌شود (آزاد، ۱۳۷۵). موضع رفتارگرايی[۲۵] درباره هراس با روان تحلیل‌گری در تضاد است. رفتار گرايان که نظریه خود را بر تجربه‌های ناشی از بررسی رفتار کودک و حیوانات مبتنی ساخته‌اند، عقیده دارند که هراس‌ها عبارتند از واکنش‌های اضطرابی (مبتنی بر ترس) شرطی شده (شاملو،۱۳۸۳).

راچمن و کاستلو[۲۶] با اتکاء بر دلائل تجربی، هراس‌ها را پاسخ‌های آموخته شده می‌دانند “محرک‌های هراسناک ساده یا پیچیده” هنگامي‌که در زمان یا در فضا، با یک حالت یا با یک موقعیت مولد ترس متداعی می‌شوند، گسترش می‌یابند. تکرار تداعی بین موقعیت ترسناک و محرک جدید هراسناک و به تقویت هراس می‌انجامد و محرک هراسناک نخستین می‌تواند به محرک‌هایی که واجد همان ماهیت هستند گسترش یابد. بنابراین برای رفتارگرايان، هراس‌ها عبارت از واکنش‌های اضطرابی تعمیم یافته‌اند. آن‌ها می‌پذیرند که رفتار روان‌رنجوري[۲۷]، رفتاری آموخته شده است و در نتیجه می‌توان تابع “یادگیری زدايی[۲۸]” قرار گیرد. پس هراس یک مکانیسم جانشین شونده یا محصول مکانیزم‌های جابجایی نیست، بلکه در ارتباط مستقیم با شرطی شدن است و به همین دلیل، با از بین بردن نشانه فرضی می‌توان بیماری را از بین برده بدون آن که از بین رفتن نشانه فرضی به افزایش درجه اضطراب یا بروز نشانه‌های نا خواسته دیگر منجر شود (به نقل از ابوالقاسمي، ۱۳۸۲).

هر چند نمی‌توان پذیرفت که همه‌ی هراس‌ها، پاسخ‌های شرطی شده باشند، اما می‌توان گفت که حتی پاره‌ای “اضطراب‌های دیرینه‌ای” (آنافروید) و هراس نخستین (زیگموند فروید) نیز می‌توانند به علت فقدان ایمنی و احساس رهاشدگی، شرطی شوند و بالعکس نمی‌توان اهمیت “جابجایی[۲۹]” را در اغلب هراس‌های کودکانه انکار کرد (دادستان، ۱۳۷۰).

در سال ۱۹۲۰، واتسون[۳۰] مقاله‌ای را به نام واکنش‌های هیجانی شرطی نوشت که در آن تجربه خود را با “آلبرت کوچولو” بچه‌ی شیرخواری بود که بوسیله وی، واستون هراس از موش و خرگوش را شرح داد. بر عکس “هانس کوچولو” فروید، که علايم او را در مسیر طبیعی رشد پدید آمده بود، مسائل آلبرت کوچولو نتیجه مستقیم تجربیات علمی دو نفر روان‌شناس بود، که با استفاده از روش‌هايی در حیوانات آزمایشگاهی واکنش‌های شرطی را به طور موفقیت‌آمیز بوجود آورده بودند. در فرمول‌بندی واتسون از الگوي سنتی محرک ـ پاسخ بازتاب شرطی سازي پاولوفی در پیدایش ابتدائی هراس‌ها، کمک گرفته شده است. یعنی، اضطراب به وسیله یک محرک ترسناک طبیعی، که همراه با یک محرک دوم که طبیعتاً خنثی اعمال می‌شود، ایجاد می‌گردد. در نتیجه همراهی، بخصوص اگر دو محرک در چند نوبت متوالی همراه باشند، محرک اساساً خنثی به تنهایی توانایی ایجاد اضطراب را پیدا می‌کند. بنابراین، محرک خنثی محرکی شرطی برای تولید اضطراب می‌گردد (به نقل از كاوياني، ۱۳۸۵).

در فرضیه کلاسیک محرک ـ پاسخ، مشاهده می‌شود که محرک شرطی[۳۱] اگر به طور زمان‌بندی با محرک غیر شرطی[۳۲] تقویت نشود، تدریجاً توانایی فرد را برای ایجاد واکنش از دست می‌دهد. در علامت هراس، این تقویت واکنش به محرک بر انگیزنده‌ی هراس (یعنی شرطی) صورت نمی‌گیرد. با وجود این، ممکن است علامت بدون تقویت خارجی آشکار ادامه می‌یابد. در فرضیه تازه‌تر شرطی‌سازی کارا (فعال) برای توجیه این پدیده الگويي ارائه می‌شود. در این فرضیه، اضطراب سائقی تلقی می‌شود که ارگانیسم را تحریک می‌کند تا هر چه می‌تواند برای رفع عاطفه دردناک به عمل آورد. حیوان در جریان رفتار اتفاقی خود، به زودی یاد می‌گیرد که اعمال خاصی او را برای اجتناب از محرک ایجاد کننده اضطراب قادر می‌سازد. این الگوهای اجتنابی، مدت‌ها در نتیجه تقویتی که از طریق توانایی خود برای رفع اضطراب به دست می‌آورند، ثابت باقی می‌مانند این الگو به راحتی قابل انطباق به هراس‌ها است، چرا که اجتناب از شیء یا موقعیت اضطراب انگیز نقش عمده‌ای دارد. این رفتار اجتنابی به علت تأثیر آن در محافظت بیمار از اضطراب هراس به صورت علامت ثابتی در می‌آید (سيف، ‌۱۳۶۵).

فرضیه یادگیری رابطه خاصی با اختلال‌های هراس داشته و توضیح ساده و قابل فهم برای بسیاری از جنبه‌‌های علايم هراس ارائه می‌کند. بنابراين، منتقدین اعتقاد دارند که این فرضیه با مکانیسم‌های سطحی پیدایش علايم مربوط است و در مقایسه با فرضیه‌های روانکاوی و ارائه بینش نسبت به برخی از فرایندهای پیچیده‌تر روانی (درگیر) هراس کمتر مفید است (قاسم‌زاده، ۱۳۷۰). قبلاً چنین تصور مي‌شد که امکان دارد درباره هر شیء یا موقعیتی واکنش هراس امکان بروز پیدا کند، اما نگرش مقابل آن که بر اساس مشاهده مجموعه‌ای محدود از هراس‌ها در درمانگاه‌ها پدید آمده است، این است که اشیاء ترسناک، چیزهایی هستند که بالقوه برای نژاد بشر خطرناکند یا زمانی خطرناک بوده‌اند و این نظریه “آمادگی[۳۳]” (مک نالی، ۱۹۹۰)، هراس‌های مربوط به جانوران کوچک، بیماری یا آسیب، طوفان، بلندی، افراد غریبه، آب و موقعیت‌هایی مانند دور بودن از مکان امن و طرد شدن از دیگران را در بر می‌گیرد (پورافكاري، ۱۳۷۰). با وجود آن‌که علت دقیق هراس‌ها معلوم نیست، اما عموماً ترس‌ها اکتسابی تلقی می‌شوند. ترس‌های که از طریق شرطی‌سازی مستقیم، شرطی‌سازی جانشینی[۳۴] (مواردی که ترس از طریق مشاهده ترس دیگران فرا گرفته می‌شود) و یا انتقال اطلاعات و یا آموزش‌ها یاد گرفته می‌شدند (راچمن، ۱۹۷۷).

شرطی‌سازی شکلی از یادگیری است که در طی آن من یک محرک و پاسخ به آن محرک، ارتباط جدیدی شکل می‌گیرد. مثلاً کودک با یک سگ خانگی (محرک) بازی می‌کند، ممکن است بدون قصد دم او را بکشد و سگ گازش بگیرد. در این صورت، کودک با ترس و ناراحتی، از خود پاسخ نشان می‌دهد و یا یاد می‌گیرد که در آینده از سگ اجتناب کند. اما بیمار هراسی، معمولاً نمی‌تواند رویداد تکان دهنده واحدی مانند گاز گرفته شدن را به عنوان تاریخ شروع اختلال خود ذکر کند. معمولاً ترس به تدریج و در نتیجه تجربه‌های مکرر کم و بیش ترسناک و یا یادگیری اجتماعی شكل مي‌گيرد. گاه این واکنش در زمان استرس و یا بر انگیختگی شدید، یعنی زمانی که پاسخ‌های ترس به آسانی فراگرفته می‌شوند، اتفاق می‌افتد. هراس‌های ساده ممکن است به تدریج و از میان ترس‌های دوره کودکی شکل بگیرند و ترس‌های اجتماعی عموماً از اواخر دوره نوجوانی آغاز می‌گردند (باتلر[۳۵]، ۱۹۸۹؛ به نقل از ماهر، ۱۳۷۰).

د) نظريه پديدار شناختي و وجودي

نظريه اضطراب در اين حوزه ريشه در ۱۵۰ سال قبل در نظريه كريكگارد (۱۸۴۴) دارد و اضطراب به عنوان يك رويداد طبيعي زندگي در نظر گرفته مي‌شود. با اين نگرش كه تحول وابسته به آزادي و شناختي است كه افراد از امكانات خود دارند، لذا انتخاب اضطراب گريزناپذير است. رشد و رشد يافتگي كه آزادي آفرين باشد، مستلزم مقابله و حل اين اضطراب است. در واقع مقابله با اضطراب، اضطرابي كه غير قابل اجتناب است، لازمه رسيدن به خود شكوفايي است. كريكگارد نيز بين ترس و اضطراب تمايز قايل مي‌شود. ترس به يك موضوع خاص بر مي‌گردد در حالي كه اضطراب از هر موضوعي مستقل است و در عوض در موقعيتهايي كه با ضرورت انتخاب مواجه‌ايم. فرد ترسو از موضوع ترس مي‌گريزد در حالي كه فرد مضطرب در تعارض و بي اطميناني قرار دارد (كاوياني، ۱۳۸۰). نظريه‌هاي وجودي اضطراب مدل‌هائي براي اختلال اضطراب منتشر به وجود آورده است كه در آن‌ها محرك قابل شناسائي خاصي براي احساس اضطراب مزمن وجود ندارد. مفهوم مركزي نظريه وجودي اين است كه شخص از «پوچي» عميق در زندگي خود آگاه مي‌گردد، كه ممكن است حتي از پذيرش مرگ غير قابل اجتناب خود نيز براي او دردناكتر باشد. اضطراب واكنش شخص به اين پوچي وسيع وجود و معنا است. گفته شده است كه پس از كشف سلاح‌هاي هسته‌اي و بيوترورسيم نگراني‌هاي وجودي افزايش يافته است (به نقل از سيف، ۱۳۸۷).

[۱]. neurology

[۲]. jemz & lange

[۳]. Mcleen

[۴]. extravert

[۵]. introvent

[۶]. Jefrygaree

[۷]. Glodberger

[۸]. Kendel

[۹]. Clorck

  1. Freuid

[۱۱]. castration

[۱۲]. castration anxiety

[۱۳]. Kline

[۱۴]. primary anxiety

[۱۵]. Goldberg

[۱۶]. Anna Freuid

[۱۷]. eremphobia

[۱۸]. internalization

[۱۹]. Id. , Ego & Superego

[۲۰]. confilict psychological

[۲۱]. confrom

[۲۲]. Mawrer

[۲۳]. drive

[۲۴]. classical conditioning

[۲۵]. behaviorism

[۲۶]. Kastello

[۲۷]. neurotic

[۲۸]. unlearning

[۲۹]. displacement

[۳۰]. John. B. Watson

[۳۱]. Conditoined stimulus

[۳۲]. unconditioned stimulus

[۳۳]. preparedness

[۳۴]. Vicarious conditioningg

[۳۵]. Butller