پایان نامه رایگان درباره پردازش اطلاعات

دسامبر 29, 2018 0 By mitra1--javid

، رفتارهاي اجتماعي پيچيده را نمايان سازد. اگر چه هيجان ها ممکن است در رفتار انطباقي دخيل باشند ولي پاسخ دهي هيجاني بهينه، وقتي حاصل مي شود که افراد بدانند هيجاناتشانن را چگونه تنظيم، تجربه و ابراز نمايند ، ونيز ياد بگيرد چگونه و چه وقت براي شکل دهي هيجان مورد نياز اقدام کنند(سالووي،2002). آدولفر و داماسيو56 (2001) بر اين اعتقادند که پردازش عاطفي ، شکل پيچيده تر و عالي ترپردازش اطلاعات شناختي مي باشد و کسب شناختهاي عالي تر، مستلزم راهنمايي فراهم شده از طريق پردازش عاطفي مي باشد(امام زاده ،1384).
به طور خلاصه مي توان تاريخچه مطالعات روان شناختي در حوزه رابط هوش و هيجان را از سال 1900به بعد به 5 دوره زماني تقسيم کرد:
1) از 1900 تا1969،در اين زمان مطالعه روان شناختي هوش و هيجان نسبتا مجزا صورت گرفت
2) از 1970تا1989،دوره تاکيد روان شناسان بر نحوه تاثير هيجان وتفکر بر يکديگر
3)از 1990تا1993، ظهور مفهوم هوش هيجاني
4) از1994تا1997،دوره عموميت يافتن مفهوم هوش هيجاني
5) از1998تاکنون،که تحقيقات همچنان ادامه دارد(ماير،2001).
به طور کلي، امروزه با ظهورو رشد ديدگاههاي جديد در حوزه هيجان و شناخت و به خصوص ظهور مفهوم هوش هيجاني، اکثرمحققان پذيرفته اند که هيجان ها نه تنها تداخلي با ساير ظرفيت هاي شناختي ندارد، بلکه حتي آنها را افزايش هم مي دهند. در هوش عاطفي مغز و قلب يا هوش و عاطفه به صورتي يگانه و منحصر به فرد با يکديگر ترکيب گرديده اند (سياروچي ، فورگاس و ماير، ترجمه ي امام زاده،2005).بنا به گفته ي تامکينز(1962) : استدلال بدون عاطفه، ناتوان؛ وعاطفه بدون استدلال، نابينا خواهد بود (سالووي و همکاران،2000).

2-2-1) تاريخچه ي هوش هيجاني
مفهوم هوش، تارخچي طولاني دارد، شايد به اندازه ي خود انسان قدمت داشته باشد. حتي قديمي ترين داستان هاي مکتوب در تاريخ بشري، مثل حماسي ي گيلگمس57، بعضي قهرمانان داستان را “عاقل” و بعضي ديگر را براي اينکه مودب باشيم، کمتر عاقل توصيف کرده اند (گنجي ،1387).
هوشبهر58، نمره اي است که از يکي از چندين تست متفاوت که براي اندازه گيري هوش وجود دارد حاصل مي شود-زماني که روان شناسان فکرکردن در مورد هوش را آغاز کردند، توجه آنها روي جنبه هاي شناختي هوش مثل حافظه وحل مسئله متمرکز بود- در حاليکه مفهوم هوش شناختي بسيار محدوداست، چرا که بعضي از مردم ازنظر تحصيلات دانشگاهي با استعداد هستند اما درعين حال ازنظر اجتماعي و روابط بين فردي فاقد مهارت هاي لازم هستند (سرات59،2009). آلفرد بينه روان شناس فرانسوي، پيشروي جنبش اندازه گيري هوش بود. قبل از 1920، رابرت ثرندايک60، اصطلاح “هوش اجتماعي ” را براي توصيف توانايي درک و مديريت ديگران به کار برد. ريشه هاي هوش هيجاني در همين مفهوم هوش اجتماعي ثرندايک قرار مي گيرد. در سال1940، ديدويد وکسلر61، هوش را به عنوان ظرفيت کلي فرد براي عمل هدفمندانه ، تفکر منطقي و برخورد موثر با محيط خود تعريف کرد (سرات،2009 ). و کسلر مبتکر تست هوش بزرگسالان وکسلر( WAIS) به دو نوع هوش کلامي و غير کلامي اشاره کرده است، عناصر غير کلامي شامل عوامل اجتماعي، شخصي و انفعالي مي شود، او بعد ها اين فرضيه را مطرح کرد که آن براي پيش بيني توانايي شخص براي موفقيت در زندگي شرط اساسي است (وکسلر62،1940،به نقل از استيز وبراون،2004).
بعداز آن، در1983، هوارد گاردنر63،هوش هاي چند گانه را بيان کرد(سرات،2009). آغازپژوهش ها در زمينه هوش هيجاني ريشه در ديدگاه وکسلر در باره “جنبه هاي غير عقلاني هوش عمومي” دارد که در سال 1940 بيان گرديد (بار-ان،1997). مفهوم هوش هيجاني براي اولين بار توسط وين لئون پين64 (1985) در پايان نامه دکتري وي،تدوين شد. به اعتقاد او هوش هيجاني توانايي است که رابط ي خلاق با ترس، درد تمايل دارد. انطباق شخص با محيط پيرامونش هم از عناصر شناختي و هم از عناصرغير شناختي تشکيل مي شود، عناصرغير شناختي هوش شامل هيجان، و عوامل شخصي واجتماعي است، که براي موفقعيت فرد در زندگي ضروري هستند (دانکيو65،2010).
از ديگر روان شناساني که ديدگاه متعارف در مورد هوش را به چالش کشيدند ماير و سالووي هستند، آنها اولين کساني هستند که در سال 1990مدل جامع هوش هيجاني را معرفي و پژوهش هاي خود را بر جنبه هيجاني هوش معطوف نمودند. آنها نظريه خود را بر پايه نظريات گاردنر درباره استعدادهاي فردي بنا کردند (بار-ان 66،1997). يافته هاي ماير و سالووي همراه با بخش اعظم نظريه آنها در زمينه هوش هيجاني، دست مايه تاليف کتاب معروف “هوش هيجاني “توسط دانيل گلمن درسال 1995گرديد. اين کتاب به همراه کتاب ديگري با عنوان “کار با هوش هيجاني “، سهم به سزايي در عموميت يافتن اين حوزه جديد داشت (پارکر 67و همکاران،2001). در نهايت، ديدگاه چند عاملي بار-ان دريافت که هوش شناختي به تنهايي عامل پيش بيني موفقعيت افراد زيادي با هوش شناختي پايين در زندگي موفق و کامياب هستند (بار-ان ،1997).
2-2-2) پيامدهاي هوش هيجاني:
هوش هيجاني نقش موثري در آرامش انسان دارد.در واقع اين هوش هيجاني است که هوش عقلاني را به کار مي گيرد و در جهت مقصودش به پيش ببرد.هوش هيجاني مجموعه اي از مهارت ها و شاخص هايي است که منجر به پيامدهاي زير مي گردد(گلمن68، 2003):
1- شناخت هيجان خود
فرد بايد قادر به شناخت و پيش بيني هيجان هاي خود در موقعيت هاي مختلف باشد.شايد اين جمله بديهي به نظر برسد،ولي بايد روي آن بيشتر تامل کنيم.اشخاص زيادي هستند که يا از هيجان هاي مختلف خودآگاهي ندارند،يا ريشه ي آن را نمي فهمند.
>2- شناختن هيجان هايي چون تنفر،عصبانيت ، افسردگي، اضطراب، غم و تعداد قابل توجهي هيجان ديگر، به تنهايي کافي نيست بلکه بايد آنها را کنترل کنيم.راننده ي خوب نه تنها جاي ترمز ماشين را مي شناسد بلکه به هنگام لزوم آن را در اختيار مي گيرد و برآن مسلط مي شود.
3- برانگيختن و به هيجان آوردن خود
افرادي که هوش هيجاني بالا دارند،با انديشيدن به عواقب احتمالي يک عمل،نسبت به انجام دادن يا ندادن عمل، برانگيخته مي شوند.اين افراد قدرت دارند که اهداف متعالي خود را در ذهن مجسم کنند،برنامه ريزي نمايند و جهت رسيدن به هدف هاي مورد نظر خود،نيرو صرف کنند. پشتکار و اراده، نشانه ي برانگيختن شدن آنهاست و اين کاري است که کمتر از هوش عقلاني بر مي آيد.
4- شناخت احساسات ديگران
افرادي با هوش هيجاني بالا ،معمولا در لاک خود فرو نمي روند تا اصطلاحا فقط اسب خود را برانند.آنها با ديگران تعاملات گسترده اي اجتماعي دارند و مي توانند دنيا را از منظر ديگران نيز ببينند. به همين دليل ،اين افراد تحمل بالايي دارند.
5- تنظيم روابط با ديگران
پس از شناخت احساسات ديگران،نوبت به روابط با آنها مي رسد.در اينجا، تعادل و تعامل حرف اول را مي ند.افرادي با هوش هيجاني بالا، معمولا در دوستي ها و روابط بين فردي شان، افراط و تفريط ندارند. آنها از هر فرد انتظاري متناسب با خودش دارند.آنها مي دانند که تمام آدم ها شخصيت کامل و بي نقص ندارند.به همين دليل توقع ندارند همه ي افراد همان طور عمل کنند که درست، يا همان طور عمل کنند که آنها دوست دارند.در واقع ،مردم را همان طور که هستند، مي پذيرند و اگر تلاشي براي تغيير شخصيت ديگران(با هدف اصلاح آنها) انجام مي دهند، توقع ندارند که حتما به نتيجه رضايت بخشي ختم شود.
2-2-3 ) رويکردهاي هوش هيجاني
به طور کلي رويکردها يا نظريه هاي هوش هيجاني را مي توان در دو گروه ذيل جاي داد:
2-2-3-1) رويکرد توانايي 69 (اصيل و غير ترکيبي ) : که مبتني بر مهارت هايي است که هوش هيجاني را به مثابه ي يک هوش مبتني بر هيجان در نظر مي گيرد (کامل عباسي، 1390) . اين رويکرد هوش هيجاني را توانايي شناسايي يا ورود اطلات و پردازش آن ها از طريق دستکاري فوري نمادها و توانايي دريافت اطلاعات عاطفي از محرک هاي ديداري و شنيداري مي داند (ماير، سالووي، وکارسو، 2000؛ به نقل از برندک و حميدي، 1385) آن را يک توانايي ذهني مي پندارند و معتقدند که ساختار شناختي و هيجاني به صورت يکپارچه کار مي کنند. توانايي درک و ابراز عاطفه ها، توانايي درون سازي تجربه هاي عاطفي در شناخت ، توانايي شناسايي و درک هيجان ها و استدلال از طريق آن ها و توانايي مهارکردن عاطفه ها در خود ديگران مجموعه ي توانايي هايي هستند که هوش هيجاني هر فرد را تعيين مي کنند. نظريه ماير و سالووي در اين دسته قرار مي گيرد (يوسفي، 1385).
2-2-3-2) رويکرد مختلط 70 (يا ترکيبي ): که بر توانايي و ساير ويژگي ها مانند انگيزش و حالتهاي هشياري مبتني است و هوش هيجاني را با ساير مهارت ها و ويژگي ها مانند بهزيستي و سلامت ، انگيزش ، و توانايي برقراري رابطه با ديگران ترکيب مي کند (کامل عباسي،1390) به عبارت ديگر، اين نظريه ها هوش هيجاني را با ساير کفايت ها و خصيصه ها مانند انگيزه و توان برقراري ارتباط با ديگران مي آميزند و بر ايجاد انگيزه در خود، مهار خود و مديريت روابط اجتماعي تاکيد دارد. ماير وهمکاران (2000؛ به نقل از برندک و حميدي، 1385؛ يوسفي، 1385) نظريه هايي مانند نظريه گلمن و بار – آن در اين دسته جاي مي گيرند، زيرا اين نظريه ها مهارت هايي که در قلمرو توانايي هاي ذهني قرار دارند (مانند حل مساله ) را با ويژگي هاي شخصيتي (مانند خوش بيني ) مي آميزند (هدلند و سترنبرگ 71،2001؛به نقل از برندک و حميدي، 1385؛ يوسفي، 1385).
2-2-4) نظريه ها و تعاريف هوش هيجاني
پيش از ان که به نظريات ارائه شده در زمينه هوش هيجاني بپردازيم، شايسته است که اندکي در باب واژه هيجان سخن برانيم .هيجان پديده جانبخش زندگي و اساس فراز و نشيب هاي تجارب روزانه، غنا و فقرلحظات به ياد ماندني حيات انسان است. هيجان ها از توانايي هاي اساسي هستند که براي توانش پاسخ دهي فوري براي حفظ زندگي تکاملي در وجود ما به وديعه گذارده شده اند.طي تاريخ زندگي انسان، فلاسفه، شعرا، نويسندگان، دانشمندانو اخيرا روان شناسان درباره ي چگونگي زندگي با تجربه هيجاني به تفکر پرداخته اند. مترادف کلمه ي “هيجان” در زبان انگليسي emotion”” است.ريشه ي اصلي لغت emotion”” ، فعل لاتين motere”” به معناي ” حرکت کردن” يا مشتق از فعل “emote” به معناي “سوق دادن” است که اضافه شدن پيشوند “e” به آن معناي ضمني “دور شدن” را به آن مي بخشد.گلمن (2001) بيان مي دارد: واژه اي که تحت عنوان هيجان به آن اشاره مي کنيم ، اصطلاحي است که روان شناسان و فلاسفه بيش از يک قرن درباره ي معناي آن به بحث و جدل پرداخته اند؛ در فرهنگ لغت انگليسي آکسفورد، معناي لغوي هيجاني چنين آمده است: ” هر تحريک يا اغتشاش در ذهن، احساس، عاطفه، هر حالت ذهني قدرتمند يا تهييج شده”. گلمن لغت هيجان را براي اشاره به يک احساس ، افکار، حالت هاي رواني و زيست شناختي مختص آن و دامنه اي از تمايلات شخص براي عمل کردن بر اساس آن، به کار مي برد. متخصصان معتقدند که هيچ اصطلاحي در روان پزشکي و روان شناسي نيست که وسعت کاربرد و تعريف ناپذيري آن اين چنين هماهنگ باشد (کامل عباسي،1390) .
2-2-4-1) نظريه هاي هوش هيجاني :
2-2-4-1-1) اشترنبرگ:
بيشتر به جنبه هاي خلاق و کلي هوش اشاره کرده است به باور اشترنبرگ رفتار هوشمندانه م
ستلزم انطباق با سازگار شدن فرد با محيط است. توانايي ساز گار شدن به فرد کمک مي کند تا دنياي خودش را شکل دهد وبهترين فرصت را براي خود به وجود آورد. بنا به گفته اشترنبرگ گاردنر برا ي توصيف يک فرد باهوش بايد مهارت هاي اجتماعي او را بخشي از ويژگي هاي او در نظر گرفت. اشترنبرگ توجه زيادي به هوش اجتماعي کرد و آن را از توانايي آموزشي جدا کرد. تئوري اشترنبرگ از هوش بر سه پايه ساخته شده است :
1-هوش نمي تواند بيرون از يک جنبه اجتماعي ، فرهنگي درک شود.
2-هوش که هدفمند است به طور کلي شامل رفتارهاي است که از مهارت هاي عمومي سر چشمه مي گيرد.
3-هوش به استراتژي و مهارت هاي اکتسابي پردازش اطلاعات بستگي دارد (سياروچي وماير 72، 2009).
2-2-4-1-2 گاردنر
گاردنر بررسي هوش به عنوان تنها عامل، همچنين استفاده منحصر به فرد از آزمون ها دراندازه گيري مهارت هاي هوش را رد کرد و اظهار کرد که اندازه گيري هاي سنتي از هوش مانند (IQ) درشرح کامل توانايي هاي شناختي شکست خورده اند. گاردنر هشت نوع هوش متفاوت را مطرح کرد :1- هوش زباني يا زباني شناختي.2-هوش موسيقيايي 3-هوش منطقي رياضي 4- هوش فضايي 5- هوش جنبشي 6- هوش طبيعت گرايانه 7- هوش اطلاع از خويشتن 8- هوش ميان فردي . براي اولين بار گاردنر از هوش دروني فرد و هوش ميان فردي صحبت کرد وي هوش بين فردي را توانايي درک و ارائه پاسخ مناسب با روحيات، خلق و خود انگيزشي و خواسته هاي افراد، و هوش درون فردي را کليد خود شناسي تعريف ميکند(گلمن ، 2003).
2-2-4-1-3) سالوي وماير:
مايرو سالوي (1997) مولفه هاي هوش هيجاني را در چهار شاخه ي جداگانه زير طبقه بندي مي کنند:
1-ادراک ، ارزيابي و بيان هيجان73 : اين توانايي باعث مي شود فرد بتواند اطلاعات رابهتر شناسايي و سازماندهي کند. ادراک هيجان ، همان شناسايي و طبقه بندي حالت هيجاني است که فرد با توجه به حالت چهره ، تن صدا ، حرکات بدني و ديگر اطلاعات که ممکن است در فرهنگ هاي مختلف شکلي متفاوت داشته باشد به آن نائل مي شود.
2-تسهيل هيجاني تفکر74 : اين شاخه از مهارت ها ، بر چگونگي ورود هيجانات به سيستم شناختي و تعيير شناخت نظارت داشته و به تغيررات آن کمک مي کند به اين ترتيب هيجان مي تواند شناخت راتهيير دهد. اين دسته از مهارت ها باعث مي شوند که در هنگام خوشحالي، فردشناخت هاي مثبت و در زمان غمگيني ، شناخت هاي منفي داشته باشد . در واقع اين دسته از توانايي ها موجب مي شوند هيجانات منفي ، منفي تر و هيجانات مثبت ، مثبت تر شوند.
3-شناخت وتحليل اطلاعات هيجاني75 : اين شاخه به شناخت هيجانات پيچيده و درک تغييرات آن از مرحله اي به مرحله ي ديگر اشاره مي کند . توانايي تشخيص علل هيجانات اين مربوط به اي قسمت مي شود و شايد مهم ترين توانايي در اينجا ، بر چسب زدن به هيجان باشد؛ يعني افراداز طرق کلامات هيجانات را نام گذاري ميکنند. افرادي که در اين قسمت توانايي بالايي دارند اغلب بهتر از ديگران مي تواند روابط بين فردي را درک کنند.
4- مديريت هيجانها76: اين شاخه ميزان آگاهي فرد از هيجانات خوشايند و ناخوشايند را نشان مي دهد افرادي که در اين شاخه مهارت زيادي دارند اغلب مي توانند بدون سرکوب کردن هيجانات ، مشکل ساز را کنترل کنند