حافظه و رنگها

مارس 26, 2020 By vZbR33JZrQ

از طرفی کودکان پس از آشنایی مقدماتی با رنگها نسبت به آنان عکس العمل نشان می دهند تا آنجا که بعضی از رنگها را نسبت به بعضی دیگر ترجیح می دهند. لذا کودکان ضمن درک رنگها و تأثیرپذیری از آنها جهات مختلفی اعم از روانی و احساسی و عاطفی و رفتاری به رنگهای به خصوص گرایش پیدا کرده و نوعی حالت تأمل بین آنها و رنگها در به وجود آمدن مسائل مختلف روانی کودکان بیش از افراد بالغ تأثیرگذار بوده و طبعاً در شخصیت پردازی وی مؤثر است. گاه تأثیرات به جا مانده از نحوه برخورد رنگ در زمان کودکی تا پایان عمر باقی می ماند. اصلاح املاء کودک یا دفترچه ریاضی وی با خط قرمز توسط معلم به واسطه جذابیت و کشش خاصیت هشداردهی این رنگ همانگونه که در چراغ قرمز خیابان دیده می شود انجام می پذیرد.(علی اکبرزاده، ۱۳۷۳ص ۳۱)

چنانچه اشاره شد از طریق رنگ شناسی می توان شخصیت کودکان را نیز درک نمود در واقع بچه ها عموماً به رنگهای گرم چون سرخ و نارنجی عشق می ورزند و کودکان سلطه جو به رنگهای سرد. لذا بایستی در ایجاد اماکن و محیطهای پرورش و نیز در تهیه برنامه های گوناگون برای کودکان نهایت دقت را داشت که حتماً از رنگ های زنده استفاده شود. برای درک اثر رنگهای زنده اگر یک جفت کفش قرمز و یک جفت کفش تیره را جلوی کودکی بگذاریم به طور طبیعی کودک دست به سوی کفش قرمز رنگ دراز می کند. می بینیم که طبیعتاً در انسان خاصیت استفاده از رنگها تند و زنده موجود است و کودکان رنگهای زنده را دوست دارند و به این دلیل می باید از رنگهای زنده استفاده کرد.(مجله پیوند، ۱۳۵۹، ص ۲۱)

در حقیقت کودک سالم که مراحل رشد طبیعی خود را می پیماید از رنگهای گرم لذت می برد لذا ناخودآگاه رنگهایی نظیر قرمز را که پر از کشش و جذبه و انرژی است دوست دارد و به آنها گرایش پیدا می کند. رنگهای گرم شامل قرمز، زرد، نارنجی و رنگهای سرد شامل سبز، آبی، بنفش می باشد و از نظر روانی این دو گروه رنگ عمیقاً با هم تفاوت دارند.

رنگهای گرم تحریک کننده و سبب فعالیت و جنب و جوش، الهام دهنده روشنی و شادی زندگی و مولد حرکت هستند در حالی که رنگهای سرد بر عکس موجد حالتهای انفعالی سکون، بی حرکتی و تلقین کننده غم و اندوه می باشند. مع الوصف کودکان که به مراتب بیشتر از بزرگسالان نسبت به محیط اطراف خود کنجکاو بودند و سخت از آن تأثیر می پذیرند در رابطه با رنگ ها نیز تأثیرپذیر تر از سایرین بوده در مقابل رنگهای مختلف واکنش های متفاوتی را از خود نشان می دهند.

به طور کلی رنگهای روشن نسبت به رنگهای تیره اثر تحریکی زیادی داشته و فعالیتهای عمومی را در انسان حتی حیوانات افزایش می دهند. لذا رنگهای روشن و نزدیک به سفید ضمن افزایش فعالیت انعکاسی ناش از نور اثر محرک کاهندگی داشته و باعث کم شدن فعالیت می شوند به طوریکه می دانیم طیف نور سفید خورشید در ساعات مختلف روز کیفیاتی مختلف پیدا می کند. هنگامیکه آفتاب در آسمان صاف و بدون ابر درخشان است، نور سفید طبیعی، گرم و تحت سلطه اشعه قرمز خواهد بود و موقعی که در پشت ابرها ناپدید شده همین نور سرد شده و برتر با اشعه آبی است.

بشر همیشه در جستجوی کپی برداری از طبیعت است به همین جهت از آغاز اختراع لامپ فلورسنت پودرهای شیمیایی مختلف و مخلوط آنها را در لامپ فلورسنت مورد آزمایش قرار داده اند که تا حد مقدور به طیف سفید طبیعی نزدیک شوند. (علی اکبرزاده، ۱۳۷۳،ص ۳۲)  

دکترمونو فوکس معتقد است که علت اینکه در روز فعالیت بدن افزایش می یابد این است که نور از طریق تحریک قسمت قدامی غده هیپوفیز فعالیت مغزی و عمومی را در انسان و حیوان افزایش می دهد. با این دید به سادگی می توان نتیجه گرفت که استفاده از رنگهای روشن و مناسب در محیط های آموزشی تا چه حد در افزایش فعالیت های خاص ذهنی و هوشی تأثیر داشته و باعث افزایش جهش های مغزی می گردد. اثر رنگ بر دانش آموزان تا حدی است که بایستی حتی رنگ کاغذ و قلم را نیز مدنظر قرار داد و بر طبق اصول خاص خود عمل نمود. اگر کاغذ سفیدی را روی میزی با زمینه سیاه قرار داده و روی آن بنویسیم یا بخوانیم چشم ما زود خسته خواهد شد. (رودباری، ۱۳۶۸، ص۵۷)

رویت رنگ

ابتدا خصوصیات امواج رنگی یعنی طول موج، سیری و درخشندگی را مطالعه می‌نمایم. موضوع بعدی امیزش رنگها است که درباره دو تکنیک اضافه نمودن و کسر نمودن بحث می نماییم. بحث دیگر درباره اختلافات یا نواقص رویت رنگ است که اغلب تحت عنوان کوررنگی با آن آشنا هستیم. در این قسمت افرادی را که دارای کوررنگی کامل یا کوررنگی در زمینه رویت بعضی از رنگها هستند، مطالعه می نماییم، سپس به بررسی تئوری رنگ می پردازیم. تئوری رویت رنگ دو مرحله محرکهای مقدم و همزمان را در رویت رنگ بیان می نماید. ما ممکن است رنگی که در یک محرک وجود ندارد رویت نمایم. در این جا به بررسی عواملی دیگر چون اندازه محرک و تأثیر آن در رویت رنگ می پردازیم.

به طور کلی رنگها انتظارات ما را کنترل می نمایند. به عنوان مثال رنگ برای ما بسیار مهم است. تصور نمایید در حال خوردن غذایی هستید که شامل گوجه سفید و شیر سبز و گوشت آبی رنگ است، بنظر می آید تنها راهی که بتوانید شام خود را تمام نمایید، این است که چشم خود را ببندید. البته رنگها در زمینه های دیگر نیز مهم هستند، از جمله رنگهای اضافی که به مواد غذایی افزوده می شود و تزئینات داخلی خانه. رنگها احتمالاً در دوران کودکی بر ما غالب بوده اند. به عنوان مثال بچه های کودکستان درباره یک کودک تازه وارد دو سؤال استاندارد دارند، اول اینکه اسم شما چیست؟ و بعد اینکه رنگ دلخواه شما چسیت؟ رنگها از لحاظ اجتماعی نیز اهمیت زیادی دارند، مثلاً مردم بخاطر رنگ پوست خود تحت اسارت بردگی، محرومیت و حتی مرگ در آورده اند. در کارهای هنری مثل نقاشی، هنرپیشگی و غیره … رنگها مهم هستند. در زمینه تعلیم و تربیت نیز رنگها کاربرد زیادی دارند. مثلاً روانشناسان تربیتی ممکن است از رنگها به عنوان عاملی برای ترکیب حروف در جهت یک شیء رنگ آسانتر صورت می پذیرد مثل چراغ راهنمایی سبز.

در روانشناسی مصرف نیز رنگها اهمیت بسزایی دارد. مثلاً یک کمپانی تبلیغاتی مبلغ هنگفتی پول خرج کرد تا مطمئن شود که کیفیت تبلیغ دوربین کداک با رنگ زرد بسیار مطلوب تر از این دوربین با رنک سیاه و سفید است، زیرا جذبه و دقت بیشتری را ایجاد می کند. (دکتر درویزه، ۱۳۷۱ ص ۱۰۰)

 

طبیعت رنگها:

رنگ دارای چندین خصوصیت است به صورت سه اصطلاح متداول ادراک ما را تشکیل می دهد. طول موج، سیری و درخشندگی سه خصوصیت متفاوت رنگ است. هر یک از این کیفیتها بوسیله اجرای فیزیکی نور تعیین شده اند. رنگ یا hue بوسیله طول موج، درخشندگی بوسیله شدت موج، نور و سیری از طریق خلوص منبع نور تعیین می گردد. طولانی ترین طول موج مربوط به رنگ قرمز است که حدود nm700 نانومتر است، در مقابل کوتاهترین طول موج را رنگ بنفش با طول موج nm400 نانومتر دارا است. اولین بار نیوتن از طریق نوری که در روزنه ای وارد یک اتاق می شد، توانست طیف رنگ را مشاهده نماید. دایره رنگ انواع رنگهای طیف نور را در شکل زیر نشان می دهد. دایره رنگ دارای چند ویژگی است:

اول اینکه رنگهای مشابه نزدیک به هم قرار دارند، مثلاً زرد به قرمز و سبز نزدیک است.

دوم اینکه رنگهایی که در قسمت نقطه گذاری شده، قرار دارد و دارای طول موج مجزا نیستند، بلکه از ترکیب رنگهای اصلی در دایره رنگهایی هستند که مقابل هم قرار دارند.

بوسیله دایره رنگ می توان سیری رنگ را نشان داد. هرچه به طرف مرکز دایره برویم، رنگها دارای خلوص کمتری هستند. یعنی از اختلاط رنگها بوجود آمده اند. با بیان سیری می توان فراوانی رنگها را توصیف نمود. خصوصیت دیگر رنگ درخشانی است. امواج که داری دامنه بلند هستند درخشندگی بیشتری دارند. در مقابل امواج با دامنه کم دارای درخشندگی کمتری هستند. رنگ سفید دارای بیشترین درخشندگی و رنگ سیاه کمترین درخشندگی را دارد. (دکتر درویزه، ۱۳۷۱، ص ۱۰۱)

 

آمیزش رنگها:

دو روش کاملاً متفاوت برای آمیزش رنگ وجود دارد که یکی روش اضافه کردن ، روش اضافه نمودن به این معناست که پرتوهای نور را از بخشهای مختلف طیف نور به هم اضافه کنیم.

روش دوم:یعنی روش کسر نمودن به این معنا است که رنگها را با هم مخلوط کنیم یا دو فیلتر رنگی و بیشتر را در کنار هم بگذاریم (۱۹۷۲ wright). بنابراین روش اضافه نمودن مستلزم مخلوط نمودن رنگها از منابع جداگانه نور است. در صورتی که روش کسر نمودن مستلزم یک منبع نور است. این دو روش جداگانه بحث خواهیم نمود. تصادفاً جالب است توجه کند که چگونه مخلوط رنگها از مخلوط محرکهایی که مربوط به حداس دیگر است وقتی شما قرمز و آبی را به وسیله روش اضافه نمودن یا روش کسر نمودن مخلوط می کنید. نتیجه رنگی است با سایه یکدست که شما دیگر نمی توانید آن دو رنگ را که تشکیل این مخلوط را داده اند، احساس کنید. در مقابل این موقعیت وقتی دو صدا مثلاً A و C را بر روی پیانو ایجاد می کنید. قطعاً می توانید این دو صدا را از هم جدا کنید. همچنین غالباً وقتی چیزی را می چشیم، می توانیم اجزای آن را جداگانه احساس کنیم، مثلاً یک شکلات نعنایی دارای دو طعم مشخص و مجزا کردنی شکلات و نعنا است.(دکتر درویزه، ۱۳۷۱، ص ۱۰۲)

 

روش اضافه کردن:

دو رنگ را که کاملاً مقابل یکدیگر در دایره رنگ دارند انتخاب کنید. به عبارت دیگر رنگهای انتخابی شما باید بوسیله خطی که از مرکز دایره می گذرد به یکدیگر وصل شود. اگر مقدار مساوی از دو رنگ را مخلوط کنیم، نتیجه رنگ سفید یا خاکستری است که دارای سیری کم خواهد بود. رنگهای مکمل رنگهایی هستند که از دایره رنگ مقابل یکدیگر قرار دارند و نتیجه ترکیب آنها رنگ سفیدی یا خاکستری است.

اگر مقدار مساوی از دو رنگ مکمل را استفاده کنیم، نتیجه رنگ سفید یا خاکستری خواهد بود. اما اگر مقدار نامساوی از دو رنگ را مخلوط کنیم چه رنگی ایجاد می‌شود؟ بطور کلی شما رنگی ایجاد خواهید کرد که بین دو رنگ اولیه قرار دارد و سیری آن کم است ببینید که چگونه می توانید نتیجه را پیش بینی کنید.

۱)دو رنگ بر روی دایره رنگ را انتخاب کنید و یا یک خط به یکدیگر وصل کنید

۲)نقطه ای را روی این خط چنان انتخاب کنید که مقادیر نسبی هر دو رنگ در ترکیب را نشان دهد.

۳)خط دومی از مرکز دایره بکشید بطوری که از آن دو نقطه بگذرد و به نقطه ای از کناره دایره وصل شود.

۴)این نقطه نام رنگ تولید شده را به شما می گوید و فاصله آن نقطه که بر روی خط قرار دارد از مرکز سیری رنگ نشان می دهد. رنگهای موجود در طیف رنگی را می‌توان با مخلوط کردن مقدار صحیحی از سه نور رنگی ایجاد کرد. اغلب این عمل را استفاده از رنگ قرمز nm65 رنگ سبز nm530 و آبی nm460 انجام می گیرد. رایت در سال ۱۹۷۲ چگونگی این روش را توصیف می کند و همچنین می گوید که چگونه با قدری دستکاری یک رنگ واقعی آبی متمایل به سبز ایجاد کنید. مجدداً در این قسمت این معنی را که قادریم همه رنگها را از سه رنگ اصلی ایجاد کنیم خواهیم دید. این سیستم به محققین اجازه داد که فرض کنید سه نوع دریافت کننده در انسان وجود دارد. ما در زندگی روزمره اشعه های رنگی نور متفاوت را مخلوط نمی کنیم. روش دیگر برای ایجاد رنگها ترکیبی قرار دادن آنها کنار یکدیگر است.

حدود رنگها را به وسیله استفاده از نقاط رنگی قرمز، سبز، آبی ایجاد می کند. (دکتر دویزه، ۱۳۷۱، ص ۱۰۸)

 

روش کسر کردن:

همانگونه که قبلاً گفتیم مستلزم مخلوط کردن رنگها با فیلترهای رنگی با یکدیگر است. این روش را کسر کردن می نامیم، زیرا وقتی یک اشعه نور سفید از رنگها یا فیلترها عبور می کند، بخشی از طیف جذب یا کسر می شود. همانگونه رنگ آبی، زرد، نارنجی، قرمز (امواج بلند) را از نور سفید جذب می کند. فقط رنگهای بنفش و آبی و سبز به چشم ما می رسد (امواج کوتاه) در نتیجه وقتی شما آبی و زرد را مخلوط می‌کنید تنها رنگی که جذب نمی شود سبز است.(یک موج نور با طول متوسط) و شما رؤیت رنگ سبز را گزارش می کنید. بخاطر داشته باشید که اختلاط مستلزم بکارگیری روش کسر کردن است بنابراین هنرمند وقتی که رنگها را در نقاشی مخلوط می کند یا وقتی که یک رنگ را بالای رنگ دیگری روی پارچه قرار می دهد، یا روش کسر کردن کار می کند. ممکن است بخاطر بیاورید که ترکیب رنگها وقتی رنگ آبی و زرد را با هم مخلوط کنیم، حاصل رنگ سبز خواهد شد بنابراین دو روش مخلوط کردن نتایج مختلف دارد.(دکتر درویزه، ۱۳۷۱، ص ۱۱۰)

 

اختلالات رویت رنگ:

بعضی از مردم تفاوت بین دو رنگ را که از لحاظ موج فرق دارند نمی توانند بیان کنند. این قبیل افراد را کور رنگ می نامند نسبت کور رنگی در مردان ۸% و در زنان
‌۴% می باشد. یعنی اگر هزار مرد و هزار زن را در بگیریم، ۸۰ مرد و ۴۰ زن دارای کور رنگی خواهد بود. بحث درباره کور رنگی به دو دلیل ضروری است. اولاً اینکه یک اختلال نسبتاً شایع است. ممکن است خود شما کور رنگ باشید یا احتمالاً چند تن از دوستان شما کوررنگ باشند. ثانیاً این اختلال کاربرد مهمی در تئوریهای رنگ دارد.

 

 


انواع کوررنگی:

اگر شما رؤیت رنگ عادی داشته باشید، از ادراک رنگ سه عنصری برخوردارید. ادراک رنگ سه عنصری مستلزم ادراک سه رنگ اصلی مثل قرمز، آبی، سبز به منظور مقایسه رنگهای دیگر است. در مقابل ادراک رنگ سه عنصری عادی، ادراک رنگ سه عنصری غیر عادی یا آنامولوس وجود دارد. این افراد شبیه به افراد عادی هستند، اما نسبتهای متفاوتی از سه رنگ را در ادراک رنگ بکار می برند. اغلب در ادراک رنگ سه عنصری آنامولوس، رنگ قرمز یا سبز بیشتر بکار برده می شود. این قبیل افراد نمی توانند طول موجهای زیادی را در طیف رنگ مثل افراد عادی با ادراک رنگ سه عنصری تشخیص دهند. این افراد رنگهای قهوه ای و سبز تیره را مخلوط می کنند. کوررنگ دو عنصری شخصی است که فقط دو رنگ اصلی را به منظور مقایسه ادراک خود از همه رنگهای دیگر بکار می برد. کوررنگهای دو عنصری می توانند رنگها را ببینند اما محدوه رنگها در مقایسه با افراد عادی بسیار محدود است. (دکتر درویزه، ۱۳۷۱، ص ۱۱۴)

 

بینایی رنگ (رنگ بینی):

هنگامی که از رنگ چیزی صحبت می کنید در واقع درباره فام آن سخن می گویید. قرمز، سبز، آبی، زرد و سایر درجه های ما بین اینها، فامهایی هستند که مخلوط های چشم شما دریافت می کند. بعضی از فام ها به نظر روان شناختی خالصند یعنی به نظر می رسد که آمیخته ای از دو رنگ قرمز و زرد است. زرد کارترس ترکیبی از زرد و سبز است. ازغوانی ظاهراً هم دارای عنصر قرمز است و هم عنصر آبی بسیاری از رنگها رنگین کمان آمیخته ای از دو یا چند فام روانشناختی ناب قرمز،سبز، زرد، آبی هستند.(محی الدین، ۱۳۷۴، ص ۸۷)

 

فیزیولوژی رنگ:

چگونگی ادراک رنگ به کمک اعصاب انسان و عوامل مؤثر بر آن از مباحث این مقوله می باشد. در سال ۱۹۵۳ در رابطه با مسأله رنگ بینی انسان نظریه ای توسط بکر عنوان گردید. بدین صورت که مغز به دو بخش تعلیم دیده و دست نخورده تقسیم می گردد که رنگ بینی به هر دو بخش آن مربوط می شود. ولی در عمل تشخیص رنگها توسط بخش تعلیم دیده و رفلکس های غریزی در رابطه با تک تک رنگهای مربوط به بخش دست نخورده می باشد. در واقع تارهای عصبی گیرنده چشم که از مرکز شبکیه به راه می افتند از بخش میانی مغز گذشته و سپس به غده هیپوفیز می رسند. به سادگی قابل درک است که چگونگی یک رنگ هم بخش میانی مغز را تحریک می کند و در نتیجه بر اعصاب و روان انسان اثر می گذارد و هم غده هیپوفیز را که ترشح کننده هورمونهای شیمیایی در خون می باشد متأثر می سازد.(روانی پور۱۳۶۸. ص ۱۸)

آزمایشهایی که در آن افراد را وادار به تفکر درباره جنبه های روانی رنگ قرمز کرده اند نشان داده است که این رنگ سیستم عصیبی را تحریک می کند، بعضی فشار خون را بالا می برد و تنفس و ضربان قلب را سریعتر می کند و از طرفی آزمایشات مشابهی که در مورد رنگ آبی سیر صورت گرفته است نتایج معکوسی را بدست داده است، بعضی فشار خون پایین آمده و از سرعت و ضربان قلب کاسته شده پس رنگ آبی تیره حالتی آرامش بخش دارد. (ابیدزاده، ۱۳۶۷، ص۲۱)

تأثیر روانی رنگها در انسان:

بدیهی است که چگونگی تأثیر انسان از رنگها ماهیت کاملاً روانی داشته و به طور غیر مستقیم در هنجارها واکنش ها، عکس العمل ها و رفتارهای فرد مؤثر می باشد. هر عاملی که روان انسان را تحریک کند در واقع محرکی بر گیرنده های عصبی است. تأثیر رنگ بر انسان نیز دقیقاً چنین است ولی در حد غیرمحسوس و ناآگاهانه و در بعضی موارد نیمه آگاهانه البته تأثیر رنگ ها در انسان شدید و آنی نیست. مثلاً از رنگ آبی نمی توان به عنوان یک دارو یا مسکن برای رفع سردرد استفاده کرد و از رنگ قرمز در ایجاد تحریک سریع بهره جست ولی در هر حال رنگها اثرات جزئی دارند که در مدت زمان طولانی بر روی هم انباشته می شود و آثار قابل توجهی بر جای می گذارند.(علی اکبرزاده، ۱۳۷۳، ص ۲۳)

هیجانات با دنیای رنگها، اصوات، اشکال و فصل ها در ارتباط هستند. روح بارور انسان باغی مملو از درختان است که هیجانات از میوه های تلخ و شیرین آن تغذیه می کنند. به عنوان مثال نوعی طبقه بندی کیهانی وجود دارد که بر اساس هیجانات تنظیم شده است و در آن علاقه و محبت به رنگ سبز، خوش خلقی به سفید، ترحم به خاکستری، خشم به قرمز تیره، قهرمانی به نارنجی، تعجب به زرد، تنفر به نوع خاصی از آبی و غیره مربوط می شوند.(سازمان، ۱۳۶۹، ص۱۲)

 

تقویت درک رنگها:

از اشیاء رنگی که رنگهای زنده و شاد دارند یا از کارتهای مقوایی که هر کدام فقط یک رنگ خاص را شامل است، یا از طبیعت (درخت، گل، آسمان و…) برای آموزش رنگها می توانند استفاده کنند. از آموزش یک رنگ مشخص مانند قرمز شروع کنید و بعد از اینکه کودک رنگ قرمز را شناخت از او بخواهید هرچه در اطرافش به رنگ قرمز است را شناسایی کند و نشان دهد. سپس رنگ سبز را آموزش دهید و غیره… در ابتدا از آموزش رنگهایی شروع کنید که با یکدیگر تفاوت فاحش دارند، اما بتدریج می توانید رنگهای نزدیک بهم را نیز یاد بدهید. باید در نظر داشته باشید که کودک مدتها قبل از اینکه نام رنگها را یاد بگیرد، قادر به درک تفاوت رنگها است. برای مثال، اگر اجسام مختلف را در مقابل کودک بریزید و یکی از اجسام مثلاً توپ قرمز رنگی را برداشته به کودک بگوئید می خواهم تمام اجسام این رنگی (بدون ذکر نام قرمز) را برای من جدا کنی و اینجا بگذاری (اشاره به محلی برای قرار دادن تمام اشیاء قرمز رنگ) کودک سه ساله عادی که معمولاً نام رنگها را نمی داند قادر به انجام این عمل است.(دتر نادری، ۱۳۶۷، ص ۲۰۷)

 

حافظه:

در مواقعی بین چهارمین و هفتمین ماه زندگی، یک تغییر شگفت آور میان نوزادان با والدینشان اتفاق می افتد. نوزادان چهارماهه ، در محیط اطراف خود به وضوح میان انسان و غیر انسان فرق می گذارند. آنها به چهره انسان بیش از محرکهای غیر انسانی لبخند می زنند و غان و غون می کنند. ولی قادر به تمایز میان چهره های انسانی نیستند. احتمال دارد آنها به یک غریبه مثل یک والد لبخند بزنند. اما در شش یا هفت ماهگی، این حالت به طور قابل توجهی تغییر می کند. در این سن والدین می توانند یک لبخند گرم و صمیمانه از نوزاد خود بگیرند، در حالی که غریبه ها قادر به انجام این کار نیستند. نوزاد شش یا هفت ماهه در رویارویی با غریبه ها گریه می کند، گویی که می خواهد از آنها دوری جوید(آیس ورث، ۱۹۷۳). به نظر می رسد نوزادان در این سن والدین خود را به عنوان افرادی آشنا و خاص تشخیص می دهند. اجازه دهید در سیر تحول چند سال جلوتر از دوران نوزادی برویم فرض کنید دو دختر یکی شش ساله و دیگری نه ساله به یک مهمانی سرسره بازی، در پایان وقت مدرسه دعوت شده‌اند. هر دو آنها در مورد این مهمانی هیجان زده هستند آنها کاملاً علاقمندند که بردن اسکیتهایشان به مدرسه به خاطر داشته باشند، با این حال فقط دختر بزرگتر واقعاً سعی می کند تا از بردن اسکیتهایش به مدرسه مطمئن شود. او اول اسکیتها را کنار کیف نهارش می گذارد و سپس کلمه اسکیت را روی یک تکه کاغذ می نویسد و آن را روی آینه دستشویی می چسباند. در عوض دختر کوچکتر امیدوار است که اسکیتها را به خاطر خواهد آورد. او برای این یادآوری تلاش نمی کند. به عنوان آخرین توقف مادر مرور بر این تحول، یک دانش آموز سال آخر دبیرستان را در نظر می گیریم که خودش را برای امتحان درس تاریخ آماده می کند. او در این درس به عبارتهایی توجه می کند که در ضمن کتاب زیر آنها خط کشیده است. به نظر می رسد که او مرحله به مرحله قسمتهای مشخص شده را برای خودش تکرار می کند و سپس نگاهش را از متن بر می گرداند و سعی می کند عبارتهای خط کشیده را به خاطر آورد. ما هرچه بیشتر به این صحنه نظاره می کنیم، بیشتر و بیشتر تحت تأثیر تنوع و خلاقیت کوششهای دانش آموزان برای آمادگی در امتحان قرار می گیریم. ما این مبحث را از این نظر با مثالهای فوق شروع کردیم که آنها سه مشخصه مهم حافظه را نشان می‌دهند. نخست باید به طور کاملاً ساده گفت که حافظه تحول پیدا می کند؛ هرچه کودکان بزرگتر می شوند به طور مؤثر و کارآمدتری بخاطر می آورند. البته این واقعیت برای کسانی که با کودکان کار کرده اند تعجب آور نیست اما توصیف دقیق این تغییرات و یا توضیح اینکه چرا اتفاق می افتد مسائلی جالب و تا حدود زیادی پیچیده هستند. مشخصه دوم این است که حافظه به مهارتهای مختلفی اطلاق می شود. برای مثال شناخت یک فرد از روی یک چهره، نوع متناوبی از رفتار حافظه نسبت به آمادگی آن فرد برای شرکت در یک امتحان است. بدیهی است که هر دوی آنها نمونه هایی از رفتار وسیله یادیار هستند، اما به نظر می رسد که هر کدام از آنها نوع متفاوتی از مهارتهای حافظه را نشان می دهند. مسئله این است که حافظه یک فرایند یا ساختار مجزا نیست، بلکه توضیحی مناسب برای مجموعه ای از فرآیندهای شناختی است. تحول حافظه نیز ترکیبی از تغییر در هر یک از چند جزء حافظه است.

مشخصه سوم این است که حافظه یک مخارت فکری مجزا نیست، بلکه در بسیاری از کوششهای فکری و اجتماعی کودک به طور کاملاً نزدیکی دخالت دارد. چنانچه فلاول(۱۹۸۱) می گوید: حافظه در جای مناسب خود، درست همان شناخت کاربردی است، یعنی به نظر می رسد آنچه را که ما فرآیندهای حافظه می نامیم تا حد زیادی درست همان فرایندهای شناختی قدیمی و آشنا می باشد. به عبارت دیگر به نظر می‌رسد حافظه بیشتر قضیه ای مربوط به مغز است که در موقع رویارویی با تکلیف خاصی مربوط به اندوزش یا بازیابی اطلاعات واقعی، آرمانها و محتویات شناختی دیگر، عمل شخص خودش را انجام می دهد. یک مسئله مهم در مورد این نظر آن است که ما می توانیم از پژوهشهای مربوط به تحول حافظه، بینشهای ارزشمندی نسبت تغییرات کلی در کارکرد فکری کودکان به دست آوریم.(دهقانی، هشتجین ۱۳۷۴، ص۱)

حافظه یکی از بنیانهای یادگیری، تفکر، خلاقیت، برنامه ریزی و رفتار روزمره انسان را تشکیل می دهد، همه رفتارهای اجتماعی به حافظه نیاز دارند چگونه انسان بدون حافظه خود قادر نیست با بهره گرفتن از علائم و زبان با دیگران رابطه برقرار کند. آداب و رسوم خانوادگی یا قومی را اجراء کند عواطف خود را به تناسب بروز دهد، چهره دوستان را از یکدیگر باز شناسد و حتی راه خانه خود را بیابد.(بهرامی، ۱۳۷۲. ص ۱)

تنها وسیله ای که انسان را به رشد و شکوفایی روانی می رساند اموختن واقعیتهای زندگی است که با حافظه و یادآوری ارتباطی ناگسستنی دارد و در واقع بدون حافظه همه کوششها ما در راه یادگیری تباه می شود و قادر نخواهیم بود از آموخته خود در موقع لازم بهره مند شویم و مطالب جدید را نیز نمی توانیم بیاموزیم، زیرا ارتباط با اطلاعات گذشته امکان پذیر نمی شود. برای آنکه مطلب را به خوبی بیاموزیم، باید نخست در مرحله یادداشت برداری آن را رمزگردانی کنیم و در مرحله دوم با اندوزش جای مشخض به آن بدهیم وقتی چنین گامهایی برداشته شده آنگاه مطلب آموخته شده در مرحله سوم بازیافت می شوند و آنچه آموخته ایم هنگام نیاز می توانیم به خاطر آوریم یا به اصطلاح بازیابی کنیم.(پارسا، ۱۳۸۰، ص۱۸۴)

برخی یادگریها بلافاصله مورد استفاده قرار می گیرد و پس از آن هرگز دنبال نمی شود. مثلاً شما به هنگام عبور از کوچه یا به هنگام عزیمت به جایی، متوجه می شوید که ساعتتان کار نمی کند. از یک رهگذر یا افرادی که در کنار شما هستند می پرسید: ساعت چند است، پاسخ را به همین اندازه در ذهنتان نگه می دارید که ساعتتان را تنظیم کنید. این نوع نگهداری حافظه کوتاه مدت نامیده می شود. بر عکس اگر شما افسر آگاهی باشید و بخواهید از چگونگی وقوع یک جنایت پرده بردارید، موظف خواهید بود که ساعت احتمالی وقوع قتل را تا جلسه دادگاه که مورد سؤال قرار خواهد کرفت، در حافظه خود نگه دارید. این نوع نگهداری حافظه بلند مدت نام دارد. در این دو موقعیت متفاوت کسب یادکیری تقریباً یکسان است. بدین ترتیب که یک تحریک لحظه ای بخشی از مغز شما را وادار به فعالیت می کند و شما سعی می کنید که اثر این تحریک را در حافظه خود نگه دارید، اما این دو نگهداری تفاوت دارند. بنابراین می توان این سؤال را مطرح کرد: چه چیزی آموخته ها را نگه می دارد؟، حافظه را نگهداری آثار هر نوع یادگیری معنا کرده اند معنای که در این قسمت دارد و همچنین معنایی که معمولاً در پژوهشهای روانشناسی پیدا می کند. بدین ترتیب اگر ما نتوانیم مطلبی را که سالها قبل آموخته ایم به یاد آوریم، آیا مفهومش این خواهد بود که آن مطلب به طور کلی در حافظه باقی نمانده است یا این که نمی توانم آن را به یاد بیاوریم؟ مثال زیر فرق حافظه و یادآوری را برای ما روشن می کند فرض کنید دو سال پیش، شما درس ادبیات فارسی را گذارنده اید و همان زمان غزل مشهور آمدی، جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟، استاد شهریار را به خوبی حفظ کرده اید، اما امروز نمی توانید حتی یکی از ابیات آن را به یاد بیاوریم، آیا شما آن غزل را به طور کامل فراموش کرده اید؟ به آسانی می توان نشان داد که فراموشی کامل نیست و اصولاً بعید است که حافظه به نقطه صفر برسد. برای اثبات درستی این ادعا سعی کنید دوباره آن غزل را یاد بگیرید. خواهید دید که نسبت به نوبت اول به تمرینهای کمتری نیاز دارید. اگر برای یادگیری مجدد غزل مذکور، مثلاً به نصف تعداد تمرینهای نوبت اول نیاز داشته باشید احتمالاً بتوان گفت که نگهداری شما ۵۰% بوده است(روش صرفه جویی در بازآموزی که برای اندازه گیری حافظه به کار می رود.) (گنجی، ۱۳۷۲، ص ۱۴۷)

باید توجه کرد که حافظه توأم  با یادگیری است. بنابراین وقتی ما داریم حافظه را مطالعه می کنیم در واقع یادگیری را نیز مطالعه می کنیم. عکس آن نیز صادق است. یادگیری همراه با حافظه است. در حقیقت قسمتی از تعریف یادکیری همانطور که قبلاً بیان شد آنجایی که گفته می شود یادگیری «تغییر نسبتاً ثابت» در واقع بیانی از مطرح نمودن حافظه است. یادگیری نگهداری و یادآوری لازمه حافظه باشد و کاملاً به یکدیگر وابسته هستند. فراگیری و یادگیری عبارت است از انباشتن اطلاعات در مخزن حافظه و نگهداری شامل تداوم حافظه است در جریان زمان، استتخراج اطلاعات را از مخزن حافظه به هنگامی که مورد نیاز است یادآوری گویند. باید بین دو نوع یادآوری تفاوت قائل شد:

۱-یادآوری خود بخودی یا غیر ارادی که عبارت است از یادآوری خودبخودی وقایعی که مایل به یادآوری آن ها نیستیم، مثل افکار مزاحمی که به هنگام نماز در شخص بوجود می آید و مانع از تمرکز و توجه می شود.

۲-یادآوری ارادی که بر عکس یادآوری غیر ارادی است. یعنی در این نوع یادآوری شخص، ارادی در جهت نیل به هدفی است. هدف از جمله عواملی است که موجب فراگیری و نیز یادآوری می شود. مثل موقع امتحان که دانشجو سعی می کند مطالب یاد گرفته شده را به یاد آورد.(بشارتی فر، ۱۳۷۸، ص ۵۴)

 

حافظه اولیه:

پژوهشگران از افلاطون تا روسو و فروید اغلب ادعا کرد اند که تجربیات اوایل زندگی اهمیت خاصی دارند و نسبت به تجربیات بعدی زندگی تأثیر بیشتری بر روی تحول دارند (واجز و کروئن، ۱۹۸۲). شاید این نکته روشن نباشد که عقاید ما در مورد تجربه اولیه، نظریه ای در مورد حافظه در کودکان خیلی کوچک را مطرح می کند. ما به این خاطر با یک کودک دو ماهه صحبت می کنیم تصور می کنیم این صحبتها تا حدی بر مهارتهای زبانی و اجتماعی بعدی تأثیر خواهند گذاشت. البته فقط در صورتی این صحبت می تواند بر روی مهارتهای بعدی تأثیر بگذارد که نوزاد بتواند آنها را به خوبی به خاطر آورد یعنی رفتار آتی فقط در صورتی می تواند از تجربیات جاری تأثیر بپذیرد که آن تجربیات در حافظه ذخیره شوند. مهارتهای حافظه اولیه هستند. (دهقانی هشتجین، ۱۳۷۴، ص ۵۸)

 

رشد حافظه در نوباوگی:

شبه های ما ، در مورد اهمیت تجربیات اولیه زندگی این فرض را به وجود می آورد که نوزادان مهارتهای حافظه اندکی دارند یکی از چنین مهارتهایی، شناخت محرکهایی است که قبلاً دیده یا شنیده شده اند و به نوزادان با بهره گرفتن از الگوی خوگیری نشان داده شده است. این الگو همچنین برای نشان دادن یادداری تا دو هفته در نوزادان شش ماهه مورد متحرک را حرکت می دهد، منجر به برآوردهای طولانی تری از یاد داری برای نوزادان ۲ و ۳ ماهه می شود. به هر حال در هر دو الگو، حافظه در بین ۲ و ۶ ماهگی پیشرفت می کند. این پیشرفتها ممکن است منعکس کننده این حقیقت باشد که نوزادان بزرگتر: ۱-محرکها را به طور ماهرانه تری نسبت به نوزادان کوچکتر رمزگردانی می کنند. ۲-در بازیابی اطلاعاتی که ذخیره کرده اند موفق تر هستند ۳-یا هر دو مورد بالا درست است. ما نخست عناصر تشکیل دهنده بعضی از مهارتهای حافظه دوران کودکی را در آغاز شش ماهگی مشاهده می کنیم. با بهره گرفتن از تکالیف مخفی کردن، حافظه یادآوری در ۶ یا ۷ ماهگی بررسی می شود. این حافظه به طور اساسی در شروع ۱۸ ماهگی بهبود می یابد. این یافته بر اساس کار با تکالیف مخفی کردن و تقلید کردن به دست آمده است. یک مرحله برجسته ثانویه  حافظه این است که نوزادان شروع به صرفه جویی می کنند. آنها بازنماییهای کلی از تجربه می سازند که ویژگیهای مهم تجربیات انفرادی را با هم تلفیق می کنند. مهارت یادسپاری در نوزادی به تحول بعدی مربوط می شود. نوزادان دارای مهارتهای بازشناختی در داشتن نمرهای بالاتر، در آزمونهای زبان و هوش شانس زیادی دارند. تجربیات خیلی ویژه در دوران نوزادی را نمی توان در بزرگسالی به خاطر آورد و این پدیده ای است که به عنوان یادزدودگی کودکان شناخته شده است. یادزدودگی کودکی که در تحول انسان و حیوانات به طور مشابهی اتفاق می افتد، تصور می شود که یک یا چند مورد بستگی دارد ۱-موجودات زنده کوچ تجربیات را ناکافی از موجودات زنده بزرگتر ذخیره می‌کنند ۲-تجربیات به طور افراطی تغییر می کند. تحلیلهای مفصل در مورد این عوامل دقیقاً در حال پیشرفت است. در حال حاضر بعضی از پژوهشها به یکی از این عوامل به عنوان یک عامل علّی اشاره می کنند. قابل توجه است که هر عامل، کاربرد یک اصل کلی از حافظه را بری موقعیت خاصی از تحول اولیه ارائه می دهد نه یک توجیه منحصر به فرد برای یادزدودگی کودکی.(دهقانی هشتجین ، ۱۳۷۴، ص ۱۰۵)

حافظه: همزمان با ونت دانشمند دیگر آلمانی بنام ابینگهوس یک سلسله تجربه های علمی را در موضوع حافظه شروع کرد. حافظه یکی از جنبه های مهم نقش بود که توجه فیلسوفان را از قدیم به خود جلب کرده بود. اما پیش از آن موضوع آزمایش علمی قرار نگرفته بود. ابینکهوس چند مسئله مهم مربوط به حافظه را مورد مطالعه قرار داد در این مطلب آنچه در درجه اول مورد نظر او بود رفتار بود نه تجربه به این معنی که افراد مورد آزمایش می خواست آنچه به یاد سپرده اند شفاهی یا کتبی پس دهند. و از آنها نمی خواست حس ها، صورتهای ذهنی، یا هیجانات مربوط به حفظ کردن را وصف کنند. وقتی ابینگهوس نتیجه آزمایشهای خود را منتشر کرد روانشناسان دیگر از او پیروی کردند و تکنیک آزمایش او را کاملتر کردند و با همان روش مسائل جدیدی را مورد تحقیق قرار دادند. این روشها تحقیق و نتایجی که از آنها بدست آمده امروز قسمت مهمی از روانشناسی تربیتی را تشکیل می دهند.(صناعی، ۱۳۷۱، ص ۸)