پایان نامه درمورد رویکرد عاملی آیزنگ، مبنای زیستی شخصیت

دسامبر 9, 2019 By vZbR33JZrQ

پرسشنامه­ها(داده­های Q): شیوه داده­های Q به پرسشنامه­ها متکی است. در حالی که در شیوه داده­های L، مشاهده­گران آزمودنی­ها را ارزیابی می­ کنند، شیوه داده­های Q آزمودنی­ها را ملزم به ارزیابی کردن خودشان می­ کند. در شرایطی که آزمودنی­ها بتوانند درونگری کنند و خود را در هر جنبه رفتار مورد بررسی ارزیابی کنند، حتی از مصاحبه نیز می توان استفاده کرد. البته کتل قبول داشت که داده­های­­ Q محدودیت­های خاص خود را دارند. اولاً ممکن است برخی از آزمودنی­ها خودآگاهی محدودی داشته باشند، به­ طوری که پاسخ­های آنها ماهیت شخصیت آنها را دقیقاً نشان ندهد. ثانیاً حتی اگر آزمودنی بخوبی خود را بشناسد و از این رو شاید عمداً پاسخ­هایشان را تحریف کنند.(شولتز و شولتز، ۱۳۷۸).


آزمون­های شخصیت(داده­هایT): شیوه داده­هایT به کارگیری آنچه کتل آن را آزمون­های عینی خواند شامل می­باشد، به این صورت که شخص بدون آگاهی از اینکه کدام جنبه رفتارش مورد ارزیابی قرار می گیرد پاسخ می­دهد. چون این آزمون­ها دانستن آنچه را که آزمون می­سنجد برای آزمودنی دشوار می­سازند، بر نقطه ضعف­های داده­های Q غلبه می کنند(همان منبع).
کتل سعی کرد تا با بهره گرفتن از روش تحلیل عاملی به طور جداگانه در مورد این سه نوع اطلاعات، به صفات عمومی شخصیت دست یابد. فرضه اصلی او این بود که اگر در هر سه مورد، صفات عمقی یکسانی به دست آید، می توان به طور علمی و قاطع نتیجه گرفت که صفات عمقی، پدیده­های فعال واقعی هستند(سعید شاملو، ۱۳۷۷). کتل کار خود را با تحلیل عاملی داده­های نوع L یا گزارش زندگی شروع کرد و پانزده عامل را از آن بدست آورد. سپس برآن شد تا دریابد که آیا همان عامل­ها خواهد توانست در داده­های نوع Q داده­های پرسشنامه­ای پیدا کند یا نه. نتیجه اصلی این تحقیق، پرسشنامه­ای است که به پرسشنامه شانزده­عاملی شخصیت[۱۱۶](PF 16) معروف است که بر پایه ۱۶ صفت عمقی اصلی قرار دارد. این آزمون برای افراد ۱۶ سال به بالاتر ساخته شده است و در هر یک از ۱۶ مقیاس نمره­هایی بدست می­دهد. پاسخ­ها به صورت عینی نمره­گذاری می­شوند و یک برنامه کامپیوتری برای نمره­گذاری و تعبیر نتایج در دسترس می­باشد. این آزمون وسیعاً برای ارزیابی کردن شخصیت جهت مقاصد پژوهشی، تشخیصی بالینی و پیش ­بینی کردن موفقیت شغلی به کاربرده می شود. کتل چند نوع PF 16 را ساخت. او برای ارزیابی دامنه وسیعی از اختلالات هیجانی«پرسشنامه تحلیل بالینی» را برای اندازه ­گیری ۲۸ صفت عمقی تهیه کرد: ۱۶ صفت از آزمون PF 16برای ارزیابی شخصیت بهنجار و ۱۲  صفت دیگر( مثل اضطراب، گناه و پارانویا) برای سنجیدن شخصیت­های نابهنجار(کتل و کلاین[۱۱۷]، ۱۹۷۷). آزمون­هایی نیز برای سنجیدن عوامل شخصیت در کودکان و نوجوانان ۶ تا۸ ساله، ۸ تا ۱۲ ساله، و ۱۲ تا ۱۸ ساله موجود است. برای اندازه ­گیری جنبه­های خاص شخصیت، مانند اضطراب، افسردگی و روان­رنجورخویی، و برای مقاصدی مثل مشاوره زناشویی و ارزیابی عمکرد شغلی مدیران، گونه­های دیگری ساخته شده ­اند. بطور کلی عواملی که در داده­های نوع Q بدست آمد به نظر می­رسید که با داده­های به دست آمده از نوع L شبیه است. کتل در سالهای اخیر تلاش خود را با داده­های آزمون عینی(OT) شروع کرده است. نتایج حاصل از این آزمون­ها به ۲۱ صفت عمقی منجر شده است که با صفاتی که قبلاً در سایر اطلاعات به دست آورده بود ارتباط پیچیده­ای دارد. بدین ترتیب صفات ارائه شده، ماهیت عمومی شخصیت از دید کتل را روشن می­ کنند(گروسی فرشی، ۱۳۸۰).
به اعتقاد کتل، رفتار هر فرد تحت تأثیر نحوه عمل صفات وی در آن موقعیت، ارگها و احساسات همراه با نگرش­های مناسب نسبت به موقعیت و نیز حالت و نقشی است که ممکن است از موقعیتی به موقعیت دیگر و از زمانی به زمان دیگر تغییرکند. کتل مانند اکثر روانشناسان شخصیت، دو عامل وراثت و یادگیری، یا طبیعت و تربیت را در رشد شخصیت مورد تأکید قرار داده است و تلاش نموده است تا سهم عوامل محیطی یا ارثی تأثیر گذارنده در هر صفت را مشخص کند. وی از بررسی­های خود به این نتیجه رسید که اهمیت تأثیر عوامل محیطی و ارثی از صفتی به صفات دیگر متفاوت است و در مجموع دو سوم ویژگی­های شخصیتی را محیط و یک سوم آنها را وارثت تعیین می­ کند(همان منبع).
 

رویکرد عاملی آیزنگ

رویکرد آیزنگ درباره­ صفات از چند نظر با رویکرد کتل تفاوت داشت. اولاً، آیزنگ قبل از اینکه داده­ ها را تحلیل عاملی کند، بیشتر از روش فرضی-قیاسی استفاده کرد. ثانیاً، او به جای ۳۵ صفت، فقط سه عامل عمده را پیدا کرد. ثالثاً، آیزنگ فقط به عنوان وسیله­ای برای پاسخ دادن به سوالهای مهم در نظریه شخصیت از تحلیل عاملی استفاده کرد. بنابراین، آیزنگ صرفاً تحلیل­گر عاملی نبود و معتقد بود پیشرفتگی روان­سنجی به تنهایی برای ارزیابی ساختار شخصیت انسان کافی نیست و اینکه ابعاد شخصیتی که از طریق روش­های تحلیل عاملی به دست می­آیند تا زمانی که ثابت نشود موجودیت زیستی دارند، بی­ثمر و بی­معنی هستند. در واقع، او برای مشخص کردن یک عامل، چهار ملاک را فهرست کرد: اولاً، باید برای وجود عامل، شواهد روانسنجی پیدا کرد. لازمه این ملاک این است که عامل باید پایا و تکرار­پذیر باشد. سایر پژوهشگران نیز در آزمایشگاه­های جداگانه، باید بتواند این عامل را پیدا کنند. ملاک دوم این است که آن عامل باید توارث­پذیری هم داشته باشد و باید با مدل ژنتیکی تثبیت شده­ای مطابقت داشته باشد. ثالثاً، این عامل باید از دیدگاه نظری معنا داشته باشد. آیزنگ از روش قیاسی در تحقیقات خود استفاده کرد، به این صورت که با نظریه شروع کرد و بعد داده­ ها را گردآوری نمود که به صورت منطقی با این نظریه مطابقت داشتند. آخرین ملاک برای وجود عامل، این است که باید از ارتباط اجتماعی برخوردار باشد؛ یعنی، باید ثابت شده باشد که عوامل به دست آمده به صورت ریاضی، با متغیرهای اجتماعی مربوط رابطه دارد(فیست و فیست،۱۳۸۹).

الف) ساخت شخصیت

به نظر آیزنگ، شخصیت انسان تشکیلاتی دارد با ترتیب­ اولویت­ها. همه وجوه رفتار-ادرکی، انفعالی، ارادی و بدنی در چهار سطح کلی سازمان یافته است. در پایین­ترین سطح، اعمال یا شناخت­های خاص هستند که در یک مورد معین از شخص سر می­زند و چندان اهمیت ندارد. در سطح دوم، اعمال یا شناخت­های عادی هستند؛ یعنی اعمال یا شناختی است که در موارد و اوضاع و احوال معین، یعنی در موارد مشابه، عیناً تکرا می­شود. اعمال یا شناخت­های عادی، که در هر کسی با هم ارتباط و پیوستگی پیدا می­ کنند، سازمانی به وجود می­آورند که صفت را تشکیل می دهند و نسبت به اعمال و شناخت­های عادی کلیت بیشتری دارند. این صفات در هر فردی صورت خاصی پیدا می­ کنند. بعضی صفات نیز با  یکدیگر دارای بستگی و ارتباط می­شوند و سازمان کلیتری تشکیل می­ دهند که به آن عنوان تیپ داده می­شود. تیپ از حیث کلیت در بالاترین درجه قرار دارد و نوع شخصیت یا رفتار را می­سازند. بنابراین، در نظریه آیزنگ مفهوم صفت و تیپ هستند که در معرفی شخصیت اهمیت خاصی دارند. صفت در واقع عادات و اعمالی هستند که جنبه نسبتاً ثابت دارند، مانند افسردگی، صفت سستی و ضعف، واسواس، وارفتگی و بی­دردی. تیپ هم که از پیوستگی چندین صفت تشکیل شده است برای معرفی شخصیت در درجه اول اهمیت دارد(سیاسی، ۱۳۸۸).

ب) تیپ­های شخصیت

آیزنک برای شناخت حدود اصلی شخصیت و در نتیجه تعیین انواع شخصیت­ها، یعنی برای تیپ­شناسی، نسبت به نظریات یونگ و کرچمر بی­توجه نبوده و نتایجی که از تحقیقات خود  حاصل کرده است بسیاری از نظریات یونگ را تأیید می­ کنند. وی در یک بررسی بسیار وسیع، درباره تمام شخصیت کار خود را با بهره گرفتن از نشانه­هایی که توسط روان­پزشکان در باره ۷۰۰ سرباز روان­آزرده تهیه شده بودند آغاز کرده است. بخشی از این نشانه­ها مربوط به داده­های برونی چون سن، شغل و موقعیت­خانوادگی و بخش­های دیگر مربوط به نشانه­ های روانی که با صراحت تعیین شده ­اند می­باشد و در کل، همبستگی بین ۳۹ متغیر انجام گرفته­اند. از این متغیرها تنها چهار عامل استخراج شده ­اند، که دو عامل از این چهار عامل یعنی روان­رنجور­خویی[۱۱۸](N)و درون­گرایی-برون­گرایی[۱۱۹](E) توسط آیزنگ به منزله عوامل مورد توجه به حساب آمده­اند. به ادعای آیزنگ این دو عامل برای تبیین ساخت اساسی شخصیت کافی است(مای­لی، ۱۳۸۷). این دو بعد از شخصیت آیزنگ با طبایع چهارگانه بقراط نیز هماهنگ هستند. آیزنگ پس از تأکید بر دو بعد اولیه، بعد سومی را به آنها افزود و آن را روان­پریش­خویی[۱۲۰](P) نام نهاد.
روان­رنجور­خویی و روان­پریش­خویی به افراد بیمارگون محدود نمی­شوند، اما افراد آشفته در آزمونی که این دو را ارزیابی می­ کند از افراد بهنجار نمره بالای کسب می­ کنند. آیزنگ هر سه عامل را به صورت بخشی از ساختار شخصیت بهنجار در نظر داشت. هر سه عامل دو قطبی هستند، به طوری که برون­گرایی در یک انتهای عامل E قرار دارد و درون­گرایی قطب مخالف را اشغال می­ کند. همین­طور، عامل N روان­رنجوری را در یک قطب و استواری[۱۲۱] را در قطب دیگر شامل می­شود، و عامل P روان­پریش­خویی را در یک قطب و کارکرد فراخود[۱۲۲] را در قطب دیگر در­بر­دارد. آیزنگ معتقد بود که هر یک از این عامل ها، چهار ملاک لازم را برای مشخص کردن ابعا شخصیت برآورده می­ کند. نخست آنکه، برای هر یک، مخصوصاً عوامل E و N ، شواهد روان­سنجی وجود دارد. برون­گرایی و روان­رنجورخویی تقریباً در تمام تحقیقات تحلیل عاملی شخصیت انسان عوامل بنیادی هستند. دیگر آنکه آیزنگ معتقد بود هر یک از سه عوامل برتر او مبنای زیستی قدرتمندی دارند. و در نهایت، سه بعد شخصیت آیزنگ از لحاظ نظری معنی دار هستند. کارل یونگ و سایرین تشخیص داده­اند که برون­گرایی و درون­گرایی تأثیر قدرتمدی بر رفتار دارند، و فروید بر اهمیت اضطراب(عامل N) در شکل­دهی رفتار تأکید کرد. از این گذشته، روان­پریش­خویی با نظریه­پردازنی چون آبراهام مزلو که اعلام داشت سلامت روانی از خودشکوفایی (N پایین) تا اسکیزوفرنی و روان­پریشی (N بالا)  دارد،  همداستان است. رابعاً، آیزنگ بارها ثابت کرد که سه عامل او با مسایل اجتماعی نظیر، مصرف مواد، رفتار جنسی، تبه­کاری، پیشگیری سرطان و بیماری قلبی و خلاقیت ارتباط دارد(فیست و فیست، ۱۳۸۹). آیزنگ افرادی را که به هر یک از این سه عامل تعلق دارند از نظر روانی توصیف و تعریف کرده است. بعضی از صفات هر یک از این تیپ­ها بدین قرارند:


برون­گرایان به سوی دنیای بیرون گرایش دارند، مصاحبت با دیگران را ترجیح می­ دهند و تمایل دارند به اینکه بسیار مردم­آمیز، تکانشی، جسور، سلطه­گر و خطر جو باشند؛ درون­گرایان کاملاٌ نقطه مقابل هستند. آنها آرام، غیر­معاشرتی، با احتیاط، خوددار، فکور، بدبین، صلح­جو، هوشیار و مقید هستند. آیزنگ علاقمند بود بداند که آنها از نظر زیستی و ژنتیکی چه فرقی باهم دارند. وی دریافت که برون­گرایان و درون­گرایان از نظر سطح پایه انگیختگی مغزی با یکدیگر فرق می کنند، به طوری که برون­گرایان سطح پایین­تری دارند. برون­گرایان به خاطر پایین بودن سطح انگیختگی مغزشان به برانگیختگی و تحریک نیاز دارند و به طور فعال آن را می­جویند. در مقابل، درون­گرایان به خاطر بالا بودن سطح برانگیختگی مغزی­شان از برانگیختگی اجتناب می­ورزند(آیزنگ، ۱۹۹۰). در نتیجه، درون­گرایان بخاطر آستانه حسی پایین­تر، شدیدتر از برون­گرایان به تحریک حسی واکنش نشان می­ دهند. بررسی­ها نشان داده­اند که درون­گرایان به محرک­های سطح پایین حساسیت بیشتری نشان می­ دهند و آستانه درد پایین­تری از برون­گریان دارند اما شواهد کمتر قانع­کننده ­ای را نشان داده مبنی بر اینکه این تفاوتها می­توانند به تغییرات سطح پایه انگیختگی مغزی نسبت داده شوند گزارش می­دهد.(بالوک و گیلیلند[۱۲۳]، ۱۹۹۳؛ استل­مک[۱۲۴]، ۱۹۹۰). با وجود این، به طوری که آیزنگ خاطرنشان ساخت، این تفاوت­ها باز هم پایه ژنتیکی دارند.
روان­رنجورها  به صورت مضطرب، افسرده و دمدمی مشخص شده ­اند. آنها ممکن است عزت نفس کم داشته و مستعد احساس گناه باشند. معمولاً واکنش هیجانی مفرطی نشان می­ دهند و بعد از انگیختگی هیجانی، مشکل می توانند به حالت طبیعی برگردند. آیزنگ پیشنهاد می کند که روان­رنجورخویی عمدتاٌ ارثی است، به جای یادگیری یا تجربه، حاصب ژنهاست. روان­رنجورخویی در ویژگی­های زیستی و رفتاری آشکار می­شود که با ویژگی­های افرادی که در پایداری هیجانی انتهای این بعد قرار دارند فرق می­ کند. افرادی که روان­رنجورخویی زیادی دارند در آن قسمت­های مغز که شاخه سمپاتیک دستگاه عصبی خود مختار را کنترل می کنند، فعالیت بیشتری را نشان می­ دهند. این شاخه، دستگاه هشدار­ دهنده بدن است که با افزایش دادن آهنگ تنفس، ضربان قلب، جریان خون به عضله­ها و آزاد شدن آدرنالین به رویداد­های استرس­زا یا خطرناک پاسخ می­دهد. آیزنگ مدعی است که در روان­رنجورها، دستگاه عصبی سمپاتیک حتی به استرس­های ملایم، واکنش اضافی نشان می­دهد که نتیجه آن پرحساسیتی[۱۲۵] مزمن است. این حالت به افزایش سطح تهییج­پذیری در پاسخ به تقریباً هر بحرانی می­انجامد. در واقع، روان­رنجور­ها به رویدادهایی که دیگر افراد آنها را بی­اهمیت می­دانند به صورت هیجانی واکنش می­ کنند. به نظر آیزنگ، این تفاوت­ها در واکنش­پذیری زیستی در بعد روان­رنجور­خویی، فطری هستند؛ یعنی به صورت ژنتیکی یا به روان­رنجورخویی و یا به پایداری هیجانی متمایل هستند(شولتز و شولتز، ۱۳۷۸).
نظریه مقدماتی آیزنگ براساس فقط دو بعد شخصیت برون­گرایی-درون­گرایی و روان­رنجورخویی استوار بود. او بعد از چند سال اشاره کردن به روان­پریش­خویی به عنوان عامل مستقل شخصیت، سرانجام آن را به سطح برابر با دو عامل اولیه ارتقا داد. مانند برون­گرایی و روان­رنجور­خویی، روان­پریش­خویی عاملی دو قطبی است که یک قطب آن با صفاتی مانند خودمحوری، بی تفاوت، نامتعارف، تکانشی، متخاصم، مظنون، پرخاشگر و ضداجتماعی مشخص می­شود در مقابل قطب دیگر با ویژگی­های چون نوعدوست، بسیار اجتماعی، همدل، دلسوز، یارگر، همرنگ و متعارف شناخته­شده است(فیست و فیست، ۱۳۸۹). اگرچه درباره این بعد کمتر پژوهش شده است، شواهد ارائه شده توسط آیزنگ، مولفه ژنتیکی را پیشنهاد می­ کند. مردها به طور کلی، نمره­های بالاتری از زنان در این بعد می­گیرند. این یافته آیزنگ را واداشت تا پیشنهاد کند که روان­پریش­خویی شاید به هورمون­های مردانه مربوط باشد(آیزنگ و گاجونسون[۱۲۶]، ۱۹۸۹).
آیزنگ معتقد است که جامعه به تنوعی که همه تیپ­های شخصیت نشان می دهند نیاز دارد. به صورت ایده­آل، جامعه فرصت استفاده درست از ویژگی­ها و توانایی­هایمان را برای هریک از ما فراهم می­ کند. با این حال، برخی از افراد بهتر از دیگران سازگار می­شوند(شولتز و شولتز، ۱۳۷۸).
 

ج) مبنای زیستی شخصیت

 

به عقیده آیزنگ، عوامل E ، N و P همگی عوامل تعیین کننده زیستی قدرتمندی دارند. او برآورد کرد که نزدیک به سه چهارم واریانس در هر سه بعد شخصیت را می توان با وراثت و نزدیک به یک­چهارم را با عوامل محیطی توجیه کرد. آیزنگ برای عنصر زیستی در شخصیت سه نوع شواهد را ذکر کرد. اولاً، پژوهشگران در افراد کشورهای مختلف جهان، نه تنها در اروپایی غربی و آمریکای شمالی، بلکه کشورهای اروپایی شرقی، عوامل تقریباً مشابهی را پیدا کرده­اند. ثانیاً، شواهد حاکی است که افراد موضع خود را در طوی زمان در سه بعد شخصیت، حفظ می­ کنند. ثالثاً، تحقیقات انجام شده روی دوقلوها نشان می­دهد که بین دوقلوهای یک تحمکی، تطابق بیشتری از دوقلوهای دو تخمکی همجنس که با هم بزرگ شده ­اند، وجود دارد؛ بدین معنی که عوامل ژنتیکی نقش اصلی را در تعیین تفاوت­های فردی شخصیت ایفا می­ کند(آیزنگ، ۱۹۹۰).
 

مدل پنج عاملی